علي علي
داستان دو دوست ..از دوست عزيز سينايي....... دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور میکردند. بین راه سرموضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند. یکی از آنها از سر خشم؛بر چهره دیگری سیلی زد.دوستی که سیلی خورده بود؛ سخت آزرده شد ولی بدون آنکه چیزی بگوید، روی شنهای بیابان نوشت: امروز... بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد. آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند. تصمیمگرفتند قدری آنجا بمانند و كنار برکه آب استراحت کنند.ناگهان شخصی که سیلی خورده بود؛ لغزید و در آب افتاد تا جایی که نزدیکبود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد. بعد از آنکه از غرق شدن نجات یافت؛ یر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد: امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد.دوستش با تعجب پرسید: بعد از آنکه من با سیلی ترا آزردم؛ تو آن جمله راروی شنهای بیابان نوشتی ولی حالا این جمله را روی تخته سنگ حک میکنی؟! دیگری لبخند زد و گفت: وقتی کسی ما را آزار میدهد؛ باید روی شنهای صحرابنویسیم تا بادهای بخشش؛ آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق مامیکند باید آن را روی سنگ
امیر کریمی
آخرش یه روزی هجرت در خونتو میکوبه .... تازه اون لحظه میفهمی همه آسمون غروبه ...... جمعه رفتم بهشت زهرا قطعه 34 سر خاک داداش مجیدم .... سر خاک مادر بزرگم ... مجیدمون امسال 40 سالش میشه .... از این دنیا هیچی نفهمید .... فقط چن تا عکس ازش مونده و خاطراتی که هنوز تو خونه مون بازگو میشه .... انقدر آفتاب تو کله م خورد ظهر جمعه که مخم جوش آورده بود ولی دلم نمیامد بلند شم برم .... قطعه های قدیمی رو خیلی دوست دارم .....
امیر کریمی
خدا شونه هامونو فقط واسه این که بار غمهامونو روش بزاریم نیافریده ، آفریده تا بعضی وقتا بندازیمشون بالا و بگیم بی خیال ....
علي علي
سلام...........آهاي هميشگي ترينم تمام فعلهاي ماضيم را ببر ،چه در گذر باشي چه نباشي براي من استمراري خواهي بود ….من هر لحظه تو را صرف ميكنم..
˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
من رفتمممممممممممممم . باييييييييييييييييييي .
هسツی
چه حروفی از صفحه کلید بیشتر استفاده می شود
ماجرای دو دوست
15 سال و 3 ماه و 14 روز و 21 ساعت و 52 دقيقه قبلدو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور میکردند.
بین راه سرموضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند.
یکی از آنها از سر خشم؛بر چهره دیگری سیلی زد.دوستی که سیلی خورده بود؛ سخت آزرده شد ولی بدون آنکه چیزی بگوید، روی شنهای بیابان نوشت: امروز... بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد.
آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند.
تصمیمگرفتند قدری آنجا بمانند و كنار برکه آب استراحت کنند.ناگهان شخصی که سیلی خورده بود؛ لغزید و در آب افتاد تا جایی که نزدیکبود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد.
بعد از آنکه از غرق شدن نجات یافت؛ یر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد: امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد.دوستش با تعجب پرسید: بعد از آنکه من با سیلی ترا آزردم؛ تو آن جمله راروی شنهای بیابان نوشتی ولی حالا این جمله را روی تخته سنگ حک میکنی؟!
دیگری لبخند زد و گفت: وقتی کسی ما را آزار میدهد؛ باید روی شنهای صحرابنویسیم تا بادهای بخشش؛ آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق مامیکند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادهاببرد
---
متاسفانه توی جامعه امروز بر عکس شده خوبی ها رو زود فراموش می کنیم و بدی های هم همیشه توی ذهمنون هست.
و خودمون رو با این مسائل خسته تر و روحمون رو آزرده خاطر می کنیم.