افشين صادقي
توسط موبایل
عشق بعضی وقت ها از درد دوری بهتر است... بی قرارم کرده و گفته صبوری بهتر است... توی قرآن خوانده ام، یعقوب یادم داده است... دلبرت وقتی کنارت نیست، کوری بهتر است...
افشين صادقي
توسط موبایل
الهی تا زمین دارد حرارت... به کام دل بماند این رفاقت...
افشين صادقي
توسط موبایل
تقدیم به همه دوستای گلم... اگه این گل ، دسته شما بود به کی میدادین خداییش...؟ كي براتون عزيزتره...؟
افشين صادقي
توسط موبایل
الهی بمیرم واستون خیلی سخته...!...!
افشين صادقي
توسط موبایل
زندگي قشنگه اگه با تو باشه... مرگ قشنگه اگه براي تو باشه... دلتنگي قشنگه اگه به خاطر تو باشه... من قشنگم اگه با تو باشم... اما تو هرجور که باشي قشنگي. . .
افشين صادقي
توسط موبایل
در قید غمم، خاطر آزاد کجایی. . . تنگ است دلم، قوت فریاد کجایی. . . با آنکه ز ما یاد نکردی. . . ای آنکه نرفتی دمی از یاد کجایی. . . ؟
افشين صادقي
زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند. یکروز تصمیم گرفت میزان علاقهاى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند. یکى از دامادها را به خانهاش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مىزدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت. دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد. فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠۶ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشهاش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت» زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد. داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠۶ نو هدیه گرفت که روى شیشهاش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت» نوبت به داماد آخرى رسید. زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت. امّا داماد از جایش تکان نخورد. او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم. همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد. فردا صبح یک ماشین بىامو کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشهاش نوشته بود متشکرم! از طرف پدر زن
افشين صادقي
صلحی در کار نیست تا وقتی شاه سیاه در خانه سفید و شاه سفید در خانه سیاه هستند . . .
افشين صادقي
امروز شیطان را دیدم! نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه بر می داشت... گفتم: ظهر شده هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند... شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام.پیش از موعد! گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا را به سینه میزنی؟ شیطان گفت : من آن شیطان توانای سابق نیستم.دیدم انسانها ، آنچه را که من به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدهم، روزها به صدها وسوسه آشکار انجام می دهند.اینان را به شیطان چه نیاز است؟ شیطان در حالی که بساط خود را آرام بر می چید تا در کناری آرام بخوابد زیرلب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمی دانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت ،تا کجا می تواند فرا رود ، وگرنه در برابر آدم سجده می رفتم و می گفتم که همانا تو پدر منی .........!!!!!!!!