علیرضا
وقتی به آسمون نگاه میکنیم ستاره هایی رو میبینیم که شاید خیلی هاشون خیلی وقت میشه که از بین رفتن اما هنوز نورشون به ما میرسه و ما فکر میکنیم که هستن اما اگه یکم زمان بگذره آخرین نورشون هم به ما میرسه و دیگه ناپدید میشن..داستان بعضی آدم ها هم اینجوریه..حقیقت چیزیه که هست و چیزی که هست اینه که دیگه نیستن و برای این که باورمون بشه که نیستن تنها چیزی که لازم هست زمانه .
علیرضا
تا بیشتر عاشقانه ندیدم برم بخوابم . که خورشیدِ فردا منتظرمه .
علیرضا
میدونین چیه ؟ زندگی ای که داریم نه شبیه به دنیای واقعی هست نه شبیه به آرمان گرایی که توی فکرمون داریم . نه اون چیزی هست که باید باشه نه اون چیزی هست که میخوایم باشه..برای همین مجبوریم که به روزی چند ساعت نقش بازی کردن افاقه کنیم..چون دوست نداریم کسی چهره واقعیمونو ببینه چون حتی شبیه به اون چیزی نیست که خودمون میخوایم چه برسه به چیزی که بقیه از ما انتظار دارن..و همه مشکل ها از همینجا شروع میشه . نه میتونیم خودمون باشیم و نه میتونیم چیزی باشیم که بقیه میخوان . یه فیلم نامه مینویسیم و بازیش میکنیم .بازیگری شده زندگیمون .
علیرضا
یه یادگار از عشق رو تن درخت پیر..یه قصه ی کوتاه ای وای از این تقدیر..
علیرضا
رفتم عطر بخرم . بعد چند مدل آورد که روی دستم تست کنه اول از مچم شروع کرد به عطر زدن تا اومدم چندتا امتحان کنم دیدم دست راستم دیگه جا نداره رفته دست چپم دارم عطر تست میکنم . بعد الانم که میام تایپ کنم از هر قسمت دستم یه بویی بلند میشه .
علیرضا
تنها چیزی که توش استاد هستم حرص خوردنه . یه روز کامل میتونم حرص بخورم .
علیرضا
خانوم یا آقایی که میری نذری میخوری توی خیابون تا متبرک بشی..اگه آشغالاشو توی خیابون نریزی تبرکش بیشتر هم میشه . آدم یه چیزاییی میبینه که اعصابش خورد میشه .
علیرضا
اینجا دوست هایی دارم که به معنای واقعی کلمه عالی هستن . واقعا به اندازه دوست هایی که خارج از اینجا دارم دوسشون دارم و به همون اندازه دقیقا برام عزیز هستن . هیچ وقت اسم مجازی روشون نمیزارم چون قبول ندارم این کلمه رو . واقعا برام عزیزن .