علیرضا
بعضیا هستن کلا دوس دارن قانع کنن . خب یهو اسمشونو بزارن قانع کننده مثلا . خودم خوب میدونم دارم چیکار میکنم . نه سر من توی زندگیه تو هست نه تو سعی کن قانع کننده باشی .
علیرضا
زنده هستم . اما زندگی ؟ نمیدونم . بعضی وقتا فکر میکنم که خوش میگذره . اما واقعا خوبه ؟ فقط میگذره حالا یه سری جاهایی هم بهتر میشه . اما یه روند خیلی تکراری و کسل کننده . یه اتفاق خیلی خوب . یا حداقل خوب . میشه ؟ لطفا ؟
علیرضا
از اون شباس که اگه وبلاگم خالی بمونه یه متن خوبو ممکنه از دست بدم . مثلا بر اساس رمانی به نام علیرضا متولد 1371 یا کافی شاپ مگنولیا .
علیرضا
10 15 ثانیه صدای رعد و برقه طول کشید .
علیرضا
رفتم خمیر دندون بگیرم هرجا گشتم اون مارک نبود . هیچی گفتن تحریم شده . توی بازار پر بود از مارک های چینی و کره ای . حتی خمیر دندون مارک LG هم دیدم . آخرشم به یه مارک دیگه رازی شدم .
علیرضا
طوطیم دوتا خواستگار داشت توی مجتمع . میگفتن طوطیتو بیار خونه ما . گفتم ما دختر دست غریبه نمیدیم . هرکی میخوادش خودش باید بیاد . هیچی دیگه الان براش یه جفت از همسایه گرفتیم . قبلش خیلی سر صدا میکرد الان خیلی آروم شده . : )