محمودکندلویی لاریجانی
یادش بخیر درقالب شعر--ازسروده های خودمه--منتظرنقدعزیزان هستم:--- دیدگاه...
محمودکندلویی لاریجانی
کلاس سوم ابتدایی بودم سال تحصیلی 58-59 اگر اشتباه نکنم-مدرسه ما روستای مجاوربود 5 کیلومترپیاده روی که بیشترش سربالایی بود-ما11 نفرقدونیم قدهم صبح میرفتیم مدرسه برمیگشتیم برای ناهارودوباره بعدازظهرمیرفتیم-روزی 20 کیلومترپیاده روی!!!! یک روز برفی من دیررسیدم مدرسه-معلم آقای ستارمحمودی قائمشهری بود-بداخلاق وبسیارخشن-گرچه شاگردممتاز بودم ولی بخاطردیررسیدن معلم منو به حیاط برد دستان کوچکم رو گذاشت داخل برف وباپوتینش دستمومحکم فشارداد-بعدازمدت زمان کوتاهی که دستم کاملاسرد وبی حس شد 10 بار باچوبش برکف و پشت دستم زد-عین خیالم نبود هیچ دردی حس نکردم-اما بعدازتقریبانیمساعت که دستم گرم شد سوزشش امون منو درآورد گریه میکردم اما صدایش راحبس میکردم تا معلم متوجه نشه ودوباره کتکم نزنه-یادمه ازبس بغض رو خفه کردم سرفه ام گرفت و چند لخته خون از حلقم ریخت روی میز کلاس......یکهفته یابیشتر دستم ورم داشت ونمیتونستم باهاش مشق بنویسم - به مادرم گفتم زمین خوردم....
محمودکندلویی لاریجانی
38 سال پیش در تاریخ 28 بهمن ساعت 10 صبح پسرعموی شهیدم(شهیدعلی اصغرکندلویی که راننده مینی بوس بوده) منو نشوند روی صندلی راننده ومن باذوق تمام بافرمون مینی بوس بازی میکردم و قان قان میکردم ولی پسرعموم از گریه بیحال شده بود این واقعه جلوی بیمارستان تهران بود......نیمساعت قبلش خبر درگذشت پدرم اعلام شده بود ومن غرق در بازیهای کودکانه خودم بودم
محمودکندلویی لاریجانی
یادش بخیر مهرماه سال 56 روز اول کلاس خوب یادمه که سیدعلی ساداتی معلم من بود ودستی بصورتم کشیدوگفت : اسمت چیه؟منم گفتم بعد بمن گفت : قرتبپوس وخودش کلی خندید---این کلمه یک کلمه مازندرانی هست وبه آدمهای چاق پوست کلفت اطلاق میشه والبته زبان زبان تمسخر است--من بدنی بسیارلاغرداشتم ولی صورتم خیلی چاق بود ولپ پرحجمی داشتم اشان واکثرمردم منو چاق و یا همون قرتب پوس تلقی میکردند....اونموقع اکثرمعلمین عزیز بیشترجلاد.شکنجه گر.مسخره گر و ترساننده بودند تا معلم--البته نه همه شون
پسر یخی
((برای نبرد ، دلهره دارم . از شکست ، و مغلوب شدن میترسم . ولی از معلول شدن توی نبرد ، بیشتر از مردن میترسم . صدای زوزه ی باد رو میشنوم . ترس رو تو وجودم حس میکنم . اما همیشه تلاش میکنم ، تا یه دشمن قوی دیگه رو پیدا کنم .)) به یاد استاد اویاما
amin.poursltan
حدود 9الی 10 سال پیش بود بابام 2 کارتن موز به خونه میاورد ما هم می نشستیم چند تا رو برمی داشتیم بقیه رو می برد مغازه