دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

زمان میگذرد و زمانه هم ، و آنچه می ماند نقشی از حقیقت هاست در یاد تو ...

جزئیات گروه

شناسه 1653
وضعیت فعال
- گروه عادی
- دارای مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
موضوع گوناگون
ارسال 56 پست
عضو 188 کاربر
طرفدار 22 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 208
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 166
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 438

کاربران گروه

(185 کاربر)

مدیران گروه

(1 مدیر)

برچسب‌های کاربری

یـــادش بخــــــیر
شناسه‌: 1653 · گوناگون
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
elahe
elahe

یاد اون که فکر میکردیم خوب نبودن ؛ بخیر......

aHaD
Gham.jpg aHaD

عکسی پُر از خاطره برای من . . .

aHaD
Naghmehsara07.jpg aHaD

... بدرقه تمام آرزوهایی که در حد یک فکر کودکانه باقی ماندند ؛ بدرقه امید هایی که به نا امیدی مبدل شدند ؛ بدرقه شب هایی که با اندوه سپری کردیم ؛ بدرقه قلبی که زیر پای کسانی که دوستشان داشتیم له شد! بدرقه چشمانیکه بارانی ماندند! ، بدرقه کسانی که شادی خود را با ناراحت کردنمان به دست آوردند ؛ بدرقه صداقتی که این روز ها وجودی فراموش شده است ! بدرقه محبت که بیشتر از همه بهش خیانت شد ... بدرقه تمام گذشته ها ؛ بیایید از نو شروع کنیم و خوب شروع کنیم !

این ارسال را بازنشر کرده است.
Kimiya va
Kimiya va

ﯾﺎﺩﺵ ﺑﺨﯿﺮ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﻣﺎﻣﺎﻧﻤﻮﻥ ﺳﺒﺰﯼ ﻣﯽ ﺧﺮﯾﺪ ﺗﻮﺵ ﺣﻠﺰﻭﻥ ﻭ ﮐﻔﺸﺪﻭﺯﮎ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﺗﺎ ﯾﻪ ﻣﺪﺕ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ ! ﯾﻪ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﺗﻔﺮﯾﺤﺎﺕ ﺳﺎﻟﻤﯽ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﻣﺎ

محمودکندلویی لاریجانی
محمودکندلویی لاریجانی

یادش بخیر درقالب شعر--ازسروده های خودمه--منتظرنقدعزیزان هستم:--- دیدگاه...

محمودکندلویی لاریجانی
محمودکندلویی لاریجانی

کلاس سوم ابتدایی بودم سال تحصیلی 58-59 اگر اشتباه نکنم-مدرسه ما روستای مجاوربود 5 کیلومترپیاده روی که بیشترش سربالایی بود-ما11 نفرقدونیم قدهم صبح میرفتیم مدرسه برمیگشتیم برای ناهارودوباره بعدازظهرمیرفتیم-روزی 20 کیلومترپیاده روی!!!! یک روز برفی من دیررسیدم مدرسه-معلم آقای ستارمحمودی قائمشهری بود-بداخلاق وبسیارخشن-گرچه شاگردممتاز بودم ولی بخاطردیررسیدن معلم منو به حیاط برد دستان کوچکم رو گذاشت داخل برف وباپوتینش دستمومحکم فشارداد-بعدازمدت زمان کوتاهی که دستم کاملاسرد وبی حس شد 10 بار باچوبش برکف و پشت دستم زد-عین خیالم نبود هیچ دردی حس نکردم-اما بعدازتقریبانیمساعت که دستم گرم شد سوزشش امون منو درآورد گریه میکردم اما صدایش راحبس میکردم تا معلم متوجه نشه ودوباره کتکم نزنه-یادمه ازبس بغض رو خفه کردم سرفه ام گرفت و چند لخته خون از حلقم ریخت روی میز کلاس......یکهفته یابیشتر دستم ورم داشت ونمیتونستم باهاش مشق بنویسم - به مادرم گفتم زمین خوردم....

هیــــــــــوا
هیــــــــــوا
توسط موبایل در یـــادش بخــــــیر

یادش بخیر سال 69 یا 70 بود فک کنم با دوستام جیم زدیم از مدرسه رفتیم سینما فیلم شب بیست و نهم ساموئل خاچیکیان رو دیدیم چقد ترسیدیم و جیغ زدیمآخه اونم فیلم ترسناک بود؟

محمودکندلویی لاریجانی
محمودکندلویی لاریجانی

38 سال پیش در تاریخ 28 بهمن ساعت 10 صبح پسرعموی شهیدم(شهیدعلی اصغرکندلویی که راننده مینی بوس بوده) منو نشوند روی صندلی راننده ومن باذوق تمام بافرمون مینی بوس بازی میکردم و قان قان میکردم ولی پسرعموم از گریه بیحال شده بود این واقعه جلوی بیمارستان تهران بود......نیمساعت قبلش خبر درگذشت پدرم اعلام شده بود ومن غرق در بازیهای کودکانه خودم بودم

محمودکندلویی لاریجانی
محمودکندلویی لاریجانی

یادش بخیر مهرماه سال 56 روز اول کلاس خوب یادمه که سیدعلی ساداتی معلم من بود ودستی بصورتم کشیدوگفت : اسمت چیه؟منم گفتم بعد بمن گفت : قرتبپوس وخودش کلی خندید---این کلمه یک کلمه مازندرانی هست وبه آدمهای چاق پوست کلفت اطلاق میشه والبته زبان زبان تمسخر است--من بدنی بسیارلاغرداشتم ولی صورتم خیلی چاق بود ولپ پرحجمی داشتم اشان واکثرمردم منو چاق و یا همون قرتب پوس تلقی میکردند....اونموقع اکثرمعلمین عزیز بیشترجلاد.شکنجه گر.مسخره گر و ترساننده بودند تا معلم--البته نه همه شون

aHaD
Www.Mypix_.Ir636.jpg aHaD

باز در خیال خود , را ، یک به یک مرور کرده ام . . .

این ارسال را بازنشر کرده است.
aHaD
aHaD

یاد بخیر ، قهرمان ایران و جهان که خودش رو قهرمان نمیدونست و سعی میکرد پهلوان باشه تا یه قهرمان بازویی ! مردی که اعتقاد داشت قهرمان واقعی کسیه که نون حلال سر سفره اش ببره ... روح الله کارهای بزرگی کرد که هیچکس قبل از مرگش نمیدونست حتی برادر بزرگش علی داداشی و نزدیکترین دوستانش هم حتی نمیدونستن ... روح الله در آمدش از ورزش و قهرمانی هاش رو به نیازمندان میداد , به مردی که باید دیالیز میشد اما پولی نداشت , به دختر جوراب فروش 20 ساله ای که پدر نداشت و دوست داشت تحصیل کنه و درس بخونه , به آسایشگاه کهریزک خیلی کمک میکرد , قرض و قسط عقب افتاده مردم رو میداد و بسیاری کمک های دیگه ؛ او حتی به برادر خودش اینها رو نمیگفت و از کسایی که بهشون کمک میکرد قول میگرفت که حاشا نشه این کمک . . . مردی که یک واقعی بود نه فقط یک . . . مردی ساده ، ساکت ، خجالتی ، درون گرا ، مودب و با اخلاق . . . شادی روحش و نثار کنیم

این ارسال را بازنشر کرده است.
پسر یخی
پسر یخی

((برای نبرد ، دلهره دارم . از شکست ، و مغلوب شدن میترسم . ولی از معلول شدن توی نبرد ، بیشتر از مردن میترسم . صدای زوزه ی باد رو میشنوم . ترس رو تو وجودم حس میکنم . اما همیشه تلاش میکنم ، تا یه دشمن قوی دیگه رو پیدا کنم .)) به یاد استاد اویاما

amin.poursltan
7[1].jpg amin.poursltan

حدود 9الی 10 سال پیش بود بابام 2 کارتن موز به خونه میاورد ما هم می نشستیم چند تا رو برمی داشتیم بقیه رو می برد مغازه

کاغذ رنگی
1372421274472500_large.jpg کاغذ رنگی

امشب با شنیدن ِ خبر ِ شهادت ِ این شهید کلا حال و هوای دلم جابجا شد ... صاحب ِ ناشناخته ی یکی از وبلاگهایی که دوست داشتم؛و مثل خیلی از شخصیتهای ناشناخته ی زندگیم دلم می خواست بدونم کیه ... ِ این وبلاگ انگار سمفونی ِ پیش نواخته ی شهادت ِ خودشه... / و من فهمیدم هنوز هم عده ای برای حفظ این به کشیده می شن .. //

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.