AliReza
همیشه از آغاز، پایانم را می دانستی! و من با چرتکه فرسوده افکارم فراموش کردم شمارش فرصت ها را... غنایمی که برای پایانی زیبا، در جدال فاتحانه با عمر! گوشه ای از صندوقچه جوانیم پنهان ساختم...! افسوس... حتی آغازم را نفهمیدم...!
AliReza
من! دریایم ای ساحل آرامم مواج و پریشانم خود را به پای تو می ریزم تا با همنشینی تو آرام گیرم مرا در آغوش گیر که من تشنه آرامشم خسته از برخورد با صخره های کج خیالی نامحرمانم! مرا در آغوش گیر و آرامم کن بگذار در گرمای تن تبدارت تبخیر شوم مرا در آغوش گیر...!
AliReza
با هم، به سرخ ترین لحظات، پیوند می زدیم دستهایمان را، وقتی که می نشستیم در زیر سایه ی رُزهای رونده و از یاد می بردیم، لحظه های رنگ باخته ی بی هم بودنمان را...! آنگاه سوگند می دادیم یکدگر را که حتی در سپید ترین لحظات جدایی فراموش نکنیم سرخیِ روزهای رونده را....!