اینکه گفتی با سعید خان میری ماشین سواری گفتم شهرو به هم میریزید، اون وقت مجبوری هی به سعید اینجوری کنی بعدشم ممکنه سر اینکه کی با بلنگوی ماشین پلیستون برای صدا کردن اون آدمایی که سعید گفت حرف بزنید اینجوری بشید
وگرنه که خودم اگه پشت ماشین پلیستون بشینم که اون چندشه مسخره رو با آسفالت خیابون یکی میکنم
یادتونه سر کلاس تخته پاک کن رو خیس میکردیم میکشیدیم رو تخته فکر میکردیم خیلی تمیز شد... بعد که تخته خشک میشد میدیدیم چه گندی زدیم... الان همین حس رو نسبت به زندگی دارم...
نه بسـته ام به کـس دل
نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رهـا، رهـا، رهــا مـن
زمـن هــرآن که او دور
چون دل به سینه نزدیک
به من هـر آن که نزدیک
جـدا از او جدا من
نه چشم دل به سوئی
نه بـــاده در سـبوئی
کـه تـر کـنم گلــوئی
بــه یــاد آشــنا مــن
ســتاره هــا نهـفتن
در آسمــان ابـــری
دلم گرفته #ای-دوست
هـــوای گریـه با #مـن...
نوشیــــــــــــــن... اشکال نداره... تبریزم که خوبه... خودم هم دوس دارم... تو خودت گفتی "#غصه-نخوریا"... پس چرا اینارو خوندم دلم گرفت...؟؟؟
آره عباس افتادم تبریز...
شاگردی از استادش پرسید: عشق چست؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی!
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم .
استاد گفت: عشق یعنی همین!
شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟
استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت .
استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم.
ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم. همین!!
هر روز توی صبحگاه " کجایید ای شهیدان خدایی، بلا جویان دشت کربلایی... کجایید ای سبک بالان عاشق، پرنده تر زِ مرغان هوایی" رو میخوندیم... ولی من هیچوقت نتونستم بخونم... #بغض نمیزاشت...
این هم تختی بیچاره ی من 31 سالش بود... زن هم داشت... انقزه دلم واسش میسوخت... هفته اول میگفت میخوام برم به فرمانده بگم من و خانمم تو کل این 5 سال اندازه این یه هفته از هم دور نبودیم... تورو خدا یه مرخصی بهم بده...
وقتی در آسایشگاه رو باز میکردم #کوه-سبلانِ پر از برف دیده میشد... خیلی حس خوبی بهم دس میداد... همیشه هم نوک قله اش ابری بود... البته نا گفته نماند که وقتی پایین تر رو نگاه میکردم #سیم-خاردار میدیدم...
امـا #هـمـه زود مـتـوجـه مـیـشـن کـه چـقـدر ن#ـاراحـتـم... : )
14 سال و 5 ماه و 11 روز و 8 ساعت و 35 دقيقه قبل