دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

♥♥♥ ســعــیــد ♥♥♥

من برای گفتن حرفی میان شما آمده ام... درباره »
♥♥♥ ســعــیــد ♥♥♥
مرد - مجرد
امتیاز: 2853

دنبال‌شدگان

(536 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(375 کاربر)

گروه‌ها

(56 گروه)

بازدید

♥♥♥ ســعــیــد ♥♥♥
♥♥♥ ســعــیــد ♥♥♥

بـعـضـی وقـتـها نـمـیـفـهـمـه کـه چـقـدر ...

♥♥♥ ســعــیــد ♥♥♥
♥♥♥ ســعــیــد ♥♥♥

یه داستان واقعی...! من به اتفاق خانواده دیشب رفتیم خواستگاری!!! فک کنم طرف و خانوادش هم از اهالی دنبالر بودن. ما هرچی میگفتیم، اونا (که حدودا با تمام فک و فامیل 30 نفر بودن) همش به من لایک میزدن! مثلا نظر من واسه مهریه 14 تا سکه بود، تا اینو گفتم همه لایک زدن، ینی موافق بودن دیگه!!! من هم کلی ذوق مرگ! سر هر موضوعی زود لایک میزدن، سرعت لایکشون هم از دنبالر سریعتر بود. خلاصه دیشب کلی امتیاز گرفتم... فک کنم امتیازم از آینور هم بالاتر شده باشه...

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
♥♥♥ ســعــیــد ♥♥♥
♥♥♥ ســعــیــد ♥♥♥
توسط موبایل

الان واقعا اعصابم خورده...

♥♥♥ ســعــیــد ♥♥♥
♥♥♥ ســعــیــد ♥♥♥
توسط موبایل

الان واقعا اعصابم خورده...

♥♥♥ ســعــیــد ♥♥♥
♥♥♥ ســعــیــد ♥♥♥

اي مسافر ! اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت .بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش .....

♥♥♥ ســعــیــد ♥♥♥
♥♥♥ ســعــیــد ♥♥♥

پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد . مادر که در حال آشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند. او نوشته بود : صورتحساب !!! کوتاه کردن چمن باغچه ۵٫۰۰۰ تومان مراقبت از برادر کوچکم ۲٫۰۰۰ تومان نمره ریاضی خوبی که گرفتم ۳٫۰۰۰ تومان بیرون بردن زباله ۱۰۰۰ تومان جمع بدهی شما به من :۱۲٫۰۰۰ تومان ! مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد، چند لحظه خاطراتش را مرور کرد، و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت: بابت ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که : هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند. چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد. گفت: مامان … دوستت دارم آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت: قبلاً بطور کامل پرداخت شده !!! نتیجه گیری منطقی: جایی که احساسات پا میذاره منطق کور میشه!!!

این ارسال را بازنشر کرده است.
♥♥♥ ســعــیــد ♥♥♥
♥♥♥ ســعــیــد ♥♥♥

عشق مثل جیش كردن توى شلواره همه مى فهمند ولى گرماشو فقط خودت حس مى كنى!!!

♥♥♥ ســعــیــد ♥♥♥
♥♥♥ ســعــیــد ♥♥♥

یه پیرمرد 80ساله میره پیش دکترش برای چک اپ. دکتر در مورد وضیعت فعلیش میپرسه. پیرمرد با غرور جواب میده که هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه، نظرت چيه دكتر؟ دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب… بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچي چتر رو به طرف پلنگ نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين! پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتماً يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده! دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقاً منظور منم همين بود!

♥♥♥ ســعــیــد ♥♥♥
♥♥♥ ســعــیــد ♥♥♥

گويند مرا چو زاد مادر پـسـتـان به دهان گرفتن آموخت. شب ها بر ِ گاهواري من بيدار نشست و خفتن آموخت. دستم بگرفت و پا به پا برد تا شيوه ي راه رفتن آموخت. يک حرف و دو حرف بر زبانم الـفـاظ نهاد و گفتن آموخت. لبخند نهاد بر لـب مـن بـر غـنچه ي گل شکفتن آموخت. پس هستي من ز هستي اوست تا هستم وهست دارمش دوست... گوينــــــــد مرا چـــو زاد مـادر روي کاناپه، لمــــيدن آموخت. شب ها بر ِ مـــاهــواره تا صبــح بنشست و کليـپ ديدن آموخت. برچهـــره، سبوس و ماست ماليد تا شيوه ي خوشگليـدن آموخت. بنــــمود «تتو» دو ابروي خويش تا رســم کمان کشـيدن آموخت. هر مــــاه برفـــت نزد جـــــراح آيين ِ چروک چيـــــدن آموخت. دستـــــــــم بگـــرفت و ُبرد بازار همـــــواره طلا خريدن آموخت. با دايــــــي و عمّه هاي جعــــلي پز دادن و قُمپُــــــزيدن آموخت. با قوم خودش ، هميــــــشه پيوند از قوم شــــوهر، بريدن آموخت. آسـوده نشست و با اس ام اس جک هاي خفن، چتيدن آموخت. چون سوخت غذاي ما شب وروز از پيک، مدد رسيــــدن آموخت. پاي تلفن دو ساعت و نيم گل گفتن و گل شنيـــدن آموخت. بابام چو آمد از سر کار بیماری و قد خمیدن آموخت..

این ارسال را بازنشر کرده است.
♥♥♥ ســعــیــد ♥♥♥
♥♥♥ ســعــیــد ♥♥♥

مردم اشتباهات خود را روي هم ميريزند و از ان غولي به نام تقدير به وجود مي اورند...

♥♥♥ ســعــیــد ♥♥♥
♥♥♥ ســعــیــد ♥♥♥

در زندگی به یاد سه تن سوختم: اول مادرم که چشم به او دوختم. دوم پدرم که مردانگی از او آموختم. سوم دوستم که جز مرام و معرفت از او چیزی نیاموختم...

♥♥♥ ســعــیــد ♥♥♥
♥♥♥ ســعــیــد ♥♥♥

ها؟؟؟ ... چیه؟؟؟ دو قورت و نیمن هم باقیه؟؟؟ وقتی من سر هر چیزی و با هر بهونه ای میومدم طرفت متوجه نمیشدی یا نمیخواستی باور کنی؟؟؟ حالا چیه؟؟؟ حالا که من نیستم داری بدو بدو میای؟؟؟

♥♥♥ ســعــیــد ♥♥♥
♥♥♥ ســعــیــد ♥♥♥

بعضی وقتا قورت دادن بعضی چیزا چقد سخته... از گلو پایین نمیره لامصب...

♥♥♥ ســعــیــد ♥♥♥
♥♥♥ ســعــیــد ♥♥♥

برف نو! برف نو! سلام، سلام بنشین، خوش نشسته‌ای بر بام پاکی آوردی ای امید سپید همه آلودگی‌ست این ایام...

♥♥♥ ســعــیــد ♥♥♥
♥♥♥ ســعــیــد ♥♥♥

@nooshin اگه یه روزی نوم تو، تو گوش من صدا کنه، دوباره باز غمت بیاد که منو مبتلا کنه... به دل میگم کاریش نباشه، بزاره درد تو دوا شه... بره توی تموم جونم که باز برات آواز بخوووووونَم...

♥♥♥ ســعــیــد ♥♥♥
♥♥♥ ســعــیــد ♥♥♥

بچۀ علی @علی تو بغلش میشاشه، علی هم بچه رو میزاره رو زمین روش.... (بوووووووق)

این ارسال را بازنشر کرده است.