آرش پارسی
حال من
گذشتهی تو
آیندهی ما
هیچ کدام به پای هم نمیرسند
آرش پارسی
وقتی نیستی، یا دلم میگیرد یا باران.
آرش پارسی
یک عمر به دنبالت دویدم پایم درد نگرفت یک قدم از من دور شدی درد در من پا گرفت
آرش پارسی
"#من" حرفِ اضافه جمله های توام و "#تو" فاعل تمام جمله های من
آرش پارسی
این ها را "#برای" تو مینویسم اما کاش "#با" تو مینوشتم
آرش پارسی
میبینی ...
هنوز هم زیبا سخن میگویم از عشق
مانند دکتری که همه را از سیگار دور میکند
و خودش از سیگار کشیدن زیاد میمیرد
آرش پارسی
خاطراتی که با تو نساختم را امروز دارم با سیگارهایم میسازم
آرش پارسی
خیلی وقت است که جلو مینشینم درون تاکسی ها میدانی ... نبودنت را نباید احساس کنم
آرش پارسی
دلم را سوزاندی شاید چون زیادی دل گرمم کرده بودی
آرش پارسی
چیزی نمیتوانی از زیر زبانم بیرون بکشی من تمام "دوسِت دارم گفتن هایم" را خورده ام
آرش پارسی
میترسم ... از اینکه "تو" نوشته هایت با "او" نوشته هایم ... نه بگو که یکی نیستند این ضمایر لعنتی
آرش پارسی
وقتی میخندی ... خدا هم هوس انسان بودن میکند
آرش پارسی
دیگر بحث بازی با کلمات نیست
کلماتت را هرطور که میخواهی کنار هم پرت کن
"قلب مرا صدای تو به بازی گرفت"
آرش پارسی
تو که با آمدنت هیچ چیز نیاوردی برایم نه آرامش ، نه امید به آینده ، نه ... پس چطور با رفتنت تمام اینها را بُردی ؟