ارســـــلانـــــ
گاهی میشنوی . گاهی میگی / گاهی میزنی . گاهی میخوری / گاهی حق داری . گاهی حق دارن / اما این وسط مهم این ِکه چه کسی پلهای پشت سر رو خراب میکنه ...
ارســـــلانـــــ
تنـــــِـ خشکـــِـ بــودن مــن از تنــــِــ تــــو خونــــــ گرفتــــــه ...
ارســـــلانـــــ
تـــو بــذار کـه مـن بســـوزم مثلِ شمعــی تـــوی شبهاتـــــ ...
ارســـــلانـــــ
نگیـر دستمـو وقتـی دوتایـی غرقــــ میشیــم / منــو نجاتـــــ نــَـده موقــعِ نجاتــــَــم نیستـــــ ...
ارســـــلانـــــ
یـــه دنیاستـــــ تـــوو چشماتــــــ ......
ارســـــلانـــــ
چـــه حرفــــا کــه نگفتــــــه , هنــــــوز روی لبامـــــــــــه
ارســـــلانـــــ
برادران يوسـف وقتـي ميخواسـتند يوسف را به چـاه بيفکنند، يوسف لبـخندي زد. يهودا (يکي از برادران) پرسيد: چـرا خنديدي؟ اينجا که جاي خـنده نيـست! يوسـف گفت: روزي در فکر بودم چگونه کسـي ميتواند به من اظهار دشـمني کند با اينکه برادران نيرومندي دارم! اينک خداوند همين برادران را بر من مسلط کرد، تا بدانم که نبايد به هيچ بنده اي تکيه کرد.
ارســـــلانـــــ
به بودنت معتاد شدم مبادا بروی و مجبور به تزریق ِ خاطره شوم .....
ارســـــلانـــــ
روی ِ لبـه ء تیغـــم .. لبـانت را بیـاور مـرا دو نیمـه کـُـن [ تـو همـان حـوائـی کـه مـرا رانـدی از بهشـت ]
ارســـــلانـــــ
گاهی وقتا زنده ای اما خودت میدونی [ رسمــا" مـُـردی ] ..
ارســـــلانـــــ
مثل ِ یه کشتی ِ غرق شده به ته رسیدم .. اینجا همه برای خودشان از من پل ساختند ..
اندکی صبر سحر نزدیک است
12 سال و 10 ماه و 15 روز و 5 ساعت و 17 دقيقه قبلاوه اوه سحر شد ....
پل های پشت سر رو کی خراب کرد؟
12 سال و 10 ماه و 14 روز و 9 ساعت و 51 دقيقه قبلنمیدونم
12 سال و 10 ماه و 14 روز و 9 ساعت و 48 دقيقه قبل