HamidReza
گاهی مَرد بودیم و گاهی مردم گاهی هم مرده بودنمان بِه بود ز بودنمان فصل حرف های نو شده است ما که دیگر از این تازه ها نه سر در می آوریم نه حیران می شویم بگذار بیایند داستانی بگویند و بروند دست ما که نبود؟ بگذار شانه از زیر این همه کهولت خالی کنیم! نوید توسلی
HamidReza
غمگین تر از صدای پایِ پدرم سنگینیِ دروازه هاییست که برویِ شادمانیهایِ کودکانهِ من بسته است.. مادرم در حاشیه دفتر خاطراتش نوشت زیستن در هیچستانِ روزگار ساده نبود ساده نیست.. - نیکی فیروزکوهی
HamidReza
یه روز دیگه... روحم کرخته، روانم گزگز میکنه و یه مشت حس مبهم که روی مغزم رژه میره... نمی دونم، کلش همینه هیچی نمیدونم... ریتم تند تیک تاک ساعت روی دیوار حالمو بد میکنه وقتی داره صدای عربدش توی گوشم میپیچه که آهای این عمرته که داره میره... وای خدای من چرا نمی دونم، نه هیچی نمی دونم...
HamidReza
ببار ای باران ، ببار که غم از دلم رفتنی نیست، اشکهای روی گونه ام دیدنی نیست. ببار ای باران که این تنهایی تمام شدنی نیست، آن لحظه های زیبا تکرار شدنی نیست. ببار ای باران که شعر تلخ جدایی خواندنی نیست ، غم تلخی که در سینه دارم فراموش شدنی نیست...