بی تو طوفان زده ی دشت جنونم صید افتاده بخونم.... تو چه آسان میگذری غافل از اندوه درونم..... بی من از کوچه گذر کردیو رفتی بی من از شهر سفر کردیو رفتی.....قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم تا خم کوچه به دنبال تو رقصید نگاهم...تو ندیدی... چون در خانه ببستم دگر از پای نشستم گویا زلزله آمد گویا خانه فرویخت سرم... بی تو من درهمه ی شهر غریبم ....... بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی... تو همه بودو نبودی تو همه شعر سرودی... منو یک لحظه جدایی نتوان نتوان بی تو من زنده نمانم........
قصه از اونجا شروع شد که...خیلی عصبانی بود؟گفت اگه دوسم داری ثابت کن.گفتم چه جوری؟تیغ و برداشت گفت رگتو بزن،گفتم مرگ و زندگی دست خداست.گفت پس دوسم نداری،تیغو برداشتمورگموزدم وقتی داشتم تواغوش گرمش جون میدادم اروم توگوشم گفت،اگه دوسم داشتی تنهام نمیزاشتی.