mamar
بلند ترين شاخه درخت ، يک واژه را مي فهمد ، و آن هم تنهائيست . . .
mamar
ديرگاهيست که تنها شده ام / قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است / باز هم قسمت غم ها شده ام دگر آئينه ز من با خبر است / که اسير شب يلدا شده ام من که بي تاب شقايق بودم / همدم سردي يخ ها شده ام کاش چشمان مرا خاک کنيد / تا نبينم که چه تنها شده ام . . .
mamar
و حالا انتهاي کوچه شعر منم با انتظاري مبهم و زرد ولي ايکاش جادوي نگاهت غزل هاي مرا غارت نمي کرد
mamar
شبي گفتي نداري دوست من را
نمي داني که من شب چه کردم
خوشا بر حال آن چشمي که آن را
به زيبايي پسنديدي و رفتي
mamar
کاش به پرنده بودي و من واسه تودونه بودم
شک ندارم اون موقع هم اين جوري ديوونه بودم
کاش تو ضريح عشق تو يه روز کبوتر مي شدم
يه بار نگاه مي کردي و اون موقع پر پر مي شدم
mamar
گفتي که بيا و از وفايت بگذر از لهجه بي وفاييت رنجيدم گفتم که بهانه ات برايم کافيست معناي لطيف عشق را فهميدم
ممنون مریم جون لطف کردی عزیزم.........
14 سال و 8 ماه و 24 روز و 16 ساعت و 30 دقيقه قبل