mamar
شبي گفتي نداري دوست من را
نمي داني که من شب چه کردم
خوشا بر حال آن چشمي که آن را
به زيبايي پسنديدي و رفتي
mamar
کاش به پرنده بودي و من واسه تودونه بودم
شک ندارم اون موقع هم اين جوري ديوونه بودم
کاش تو ضريح عشق تو يه روز کبوتر مي شدم
يه بار نگاه مي کردي و اون موقع پر پر مي شدم
mamar
بلند ترين شاخه درخت ، يک واژه را مي فهمد ، و آن هم تنهائيست . . .
mamar
و حالا انتهاي کوچه شعر منم با انتظاري مبهم و زرد ولي ايکاش جادوي نگاهت غزل هاي مرا غارت نمي کرد
mamar
گفتي که بيا و از وفايت بگذر از لهجه بي وفاييت رنجيدم گفتم که بهانه ات برايم کافيست معناي لطيف عشق را فهميدم
mamar
ديرگاهيست که تنها شده ام / قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است / باز هم قسمت غم ها شده ام دگر آئينه ز من با خبر است / که اسير شب يلدا شده ام من که بي تاب شقايق بودم / همدم سردي يخ ها شده ام کاش چشمان مرا خاک کنيد / تا نبينم که چه تنها شده ام . . .