روزی زنی به کوروش گفت:من عاشقت هستم.کوروش گفت:من لیاقت شمارا ندارم لیاقت شما برادم است که از من زیبا تر است وپشت سرشماایستاده است.زن پشت سرش رانگاه کرد ولی چیزی ندید کوروش گفت اگر عاشقم بودی پشت سرت را نگاه نمی کردی.
یه بار همه ی داییم ها و خاله هام و همسراشون و بچه هاشون همه و همه خونه ی پدربزرگم جمع شده بودیم.شب تا دیر وقت بیدار بودیم و بعد از اون چون همه خسته بودند هرکس یک طرف سالن خوابید.شب من خوابم نبرد و یه فکر ترولی به سرم زد.رفتم گوشی های همه رو از توی کیف هاشون و شلوارهاشون برداشتم.حدود15 تا گوشی شد.ساعت همه گوشی ها رو با هم یکی کردم و ساعت زنگدار همه گوشی ها رو واسه ساعت 4 صبح تنظیم کردم.هرکدوم از گوشی ها رو یه گوشه ی سالون انداختم و با خیال راحت رفتم خودمو به خواب زدم و منتظر شدم.شاید باورتون نشه ساعت 4 که شد 15 تا گوشی با زنگ های مختلف شروع کرد به زنگ زدن طوری که انگار یه سمفونی بزرگ در قب لوس آنجلس شروع نواختن کرده.همه مثل جن زده ها از وحشت نشسته بودند و بهم نگاه می کردند!و در اون لحظه من به این پی بردم که واقعا" من دارم توی این مملکت حروم میشم.باید برم دانشگاه های خارج.این جا فایده نداره.هیچکس قدر این هوش منو نمی دونه!
وقتی خودت وقتو بی وقت به بقیه تلنگر میزنی همینه دیگه
14 سال و 24 روز و 20 ساعت و 13 دقيقه قبل






14 سال و 24 روز و 20 ساعت و 12 دقيقه قبل