بهروز
در شبی تاریک که صدایی با صدایی در نمی آمیخت و کسی کس را نمی دید از ره نزدیک ، یک نفر از صخره های کوه بالا رفت و به ناخن های خون آلود روی سنگی کند نقشی را و از آن پس ندید هیچکس دیگر.
بهروز
خدا ما رو برای هم نمیخواست .. فقط میخواست همو فهمیده باشیم بدونیم نیمهی ما مال ما نیست .. فقط خواست نیمه مونو دیده باشیم تموم لحظه های این تب تلخ .. خدا از حسرت ما با خبر بود خودش ما رو برای هم نمیخواست .. خودت دیدی دعامون بیاثر بود چه سخته مال هم باشیم و بیهم .. میبینم میری و میبینی میرم تو وقتی هستی اما دوری از من .. نه میشه زنده باشم نه بمیرم نمیگم دلخور از تقدیرم اما .. تو میدونی چقدر دلگیره این عشق فقط چون دیر باید میرسیدیم .. داره رو دست ما میمیره این عشق
بهروز
سلام خدا گله داررم آمدم حرفم را به تو بگم چون کسی نداررمم خدایا خسته شدم خدا حرف هامو میشنوی مدونم مشنوی چرا من خدا من تو را میخوام بیا تو رو خدا منو ببر پیشت قول میدم حرف نزننم خدا جون من که میام پیشت همیشه نگام این بود که آخر مرگ چه شکلیه میترسیدم اما حالا ممیخوام پیششت خودت ااین کارو بکن وسام همه چی رسیدم اما نمیتوم ببینم که ادما ادمو میشکن خدا جون ببر منو قول هر کارری برات کنم میدونم چیزی ندارم حدداقلل اشک ام که میتونه برای دوست داشتنت برییزم اره میدونم نماز نخوندم هر چقدر میخوای باهام بکن اما از این جا ببرم ببر جای دور خدا جون تمومش کن من توان این کارو ندارم ببر راحتم کن دوستم را بردی تا امدم معنی کنم همه رفت ببر اروم شم تو رو خداااااا
بهروز
من از آرزوهای به بلوغ نرسیده در کودکی مرده از تنهایی و از خاطرات پرپر شده از شکستن دلها از تن های از پشت خنجر خورده
بهروز
گاهی از دل خودم میپرسم .. کجا میرم آخر و جاش به سکوت عمیقی میرم حالا حتی اسمش هم نمی تونم ببیارم چرا ای که ناراحتم کرده...
بهروز
گاهی نفس به تیزیه شمشیر میشود از هرچه زندگیست دلت سیر میشود کاری ندارم کجایی ،چه میکنی بی عشق سرمکن که دلت پبر میشود
بهروز
یادمان باشد که همیشه ذره ای حقیقت پشت هر “فقط یه شوخی بود” کمی کمی کنجکاوی پشت “همینطوری پرسیدم” قدری احساسات پشت “به من چه اصلا” مقداری خرد پشت “چه میدونم” واندکی درد پشت “اشکالی نداره” وجود دارد . . .
بهروز
بعد از مدت ها با مادرمون دعواشد اونم چه دعوایی اعصابم داغونه داغونه!
بهروز
پس از سالها دختر کبریت فروش را دیدم،بزرگ و زیبا شده بود... به او گفتم: کبریت هایت کو ؟! میخواهم این سرزمین را به اتش بکشم... خنده تلخی کرد و گفت: " کبریت هایم را نخریدند..." سالهاست که تن می فروشم میخری؟؟؟؟
بهروز
به ضرب و جمع عدد های فرد مشغولی ببین دوباره مـــــرا در خودت کـــم آوردی که ضلع گمشده ام توی خواب هذلولی من آن سه نقطه ی گیجم پس از مربّع ها کـــــه می رسد به تو از این روابط طولــی دو تا پرنده که از پشت بام می افتند دو تا پرنـده در این اتفاق معمولــــی- « شبیــــه بچگیای من و تــــو هـــــی مردن » « دو تا پلندمو کشتی؟ چلا؟ همین جولی؟ » نگاه کن ! پس از این گریه چی بجا مانده؟ دو چشــــم قرمز خسته شبیـــه گلبولی- که لیز می شود از بوسه های غمگینت تو در تصّـــور من شکل فعل مجهولـــــی
بهروز
چه جالب! جدیداً اسم خیانت شده: یه اشتباه! که باید ببخشی و فراموش کنی، وگرنه محکوم می شی به کینه ای بودن!!!
بهروز
حواست باشد بانو اگر به مردی بیش از حد بها دهی دیگر برای داشتنت تلاش نمی مند... نگاهش سرد می شود کلامش بی روح دستانش یخ زده حرف هایش بوی دل مردگی می گیرد و آغوشش بوی هوس...
بهروز
گفتم: دلم گرفته است! گفت: چون دل گرفتگي راانتخاب كرده اي انتخابت را عوض كن گفتم: باگفتن يك جمله همه احساسم را به بازي مي گيرد! گفت: انتخابت اين است!مي تواني به جملاتش گوش ندهي! گفتم: بانگاهش مراخرد مي كند! گفت: توخرد شدن را انتخاب كرده اي.ازاين پس آيينه بودن را انتخاب كن!
بهروز
توی یه بوتیک که فروشندش دختره وادارش کنید شونصد رنگ لباس رو براتون باز کنه و در آخر بگید میرید یه دور بزنید برگردید!