سگی نزد شیر آمد گفت: بامن کشتی بگیر, شیر سر باز زد. سگ گفت:نزد تمام سگان خواهم گفت: شیر از مقابله با من می هراسد! شیر گفت: سرزنش سگان را خوشتر دارم از اینکه شیران مرا شماتت کنند که با سگی کشتی گرفته ام !!!
خــَنده ام میگــیرد، وقـتی پـس از مــُدت ها بی خــبری... بی آنکه یک بــار سـراغی از مـَن بگیـــری، میگـویی:دلـَم بـرایت تنـگ شـُده ... یـا مـَرا به بــازی گــرفته ای یـا معـنی دلتــَنگی را نمیفـَهمی...
اون آقای سیاه پوسته یه دونده حرفه ای با مدال المپیکِ از کنیا. اون آقای سفید پوست هم یه دونده ی اسپانیاییِ هست. آخر مسابقه بوده و اسپانیاییه میبینه که کنیاییه خیلی آروم داره میدوه، متوجه میشه که کنیاییه فکر میکنه مسابقه تموم شده،برای همین به جای اینکه یک برد کثیف بدست بیاره، میره پشت حریفش و خط پایان رو نشونش میده. اسم دونده اسپانیایی Ivan Fernandez Anaya و دونده کنیایی هم Abel Mutai هست.