كيــميــاگر
اين همه نوشته هاي بي عنوان!.....خبر ميده از پريشونيه احوالت!
كيــميــاگر
در پناهگاه ِ خانگي ... در ميان سياهي و تاريكي، به دنبال ِ آغوش ِ خداوند...
كيــميــاگر
اِي تَن! چه اعضاي زبون نفهمي داري!
كيــميــاگر
شيشه ي نگاهت را پايين بكش! ... آسمان آنقدر ها هم تيره نيست!
كيــميــاگر
پشت ِ اين ديوار همه اش نور است...
كيــميــاگر
دوست ِ من! دوره ي يار كِشي گذشت! ... الان دوره ي يار كُشيست!!
كيــميــاگر
بي سلام مي آيد...بي خداحافظي مي رود! .... و هيچكس از او خرده نمي گيرد!!... او نيست!!
كيــميــاگر
خورشيد دستِ نوازشش را از پنجره ي اتاق هم دريغ كرد!...روز ديگر حسابم نمي كند...سرم درد مي كند از اين همه سياهي هاي برون و درون...