كيــميــاگر
صف میکشند دلتنگی های من چو دانه های تسبیح به نخ کشیده شده چقدر بگردانم دانه ها را تا تو بیایی... {X}
كيــميــاگر
تو هيزم_ جهنم_ مني!... آب نيستم تا تَر شوي!... آتشم!... با وجودت مرا بيشتر در خود نسوزان!
كيــميــاگر
هنوز دهانَش خشــــــك است از فريــادي كه در سكوت_ شبــانگاهي اش سـَر داد! فريـــــادي براي فرار از درد!!
كيــميــاگر
"نشــــــان_ تو، گـَه از زمين، گــــــاهي، ز _ آسمان جويم، ببين چه بي پروا، ره تو مي پويم، بگو كجايي؟"...