آقا ما این خاطره رو جایی تعریف کردیم دوستان درخواست دادن پستش کنیم بروی چشم ما سر بازی بودی ی جاسم داشتیم خیلی باحال بود بچه بوشهر بود بنده خدا هرچی صورتش سیاه بود صد برابر دلش سفید بود ی بار برق پادگان رفت همه جا تاریک ظلمات بود ما پاسبخش بودیم و شب برا سرکشی رفتیم سر پست هرچی جاسم جاسم کردی جاسم نبود من همرام داشتیم باترس ولرز تو پست کوهی بر بیابون دنبال جاسم می گشتیم دیدیم ی چی داره می خنده قاه قاه مارو داری دیدیم دندونا سفید تو هوا میخنده یا بسملاه جن فرار ریدیم تا سکته ترکیبی مغزی وقلبی پیش رفتیم چی بود آقا جاسم خواست شوخی کنه
گنجشکان مایع دار و کفتران دخدر باز چنین روایت کنند در دیار اصفهان موجودی بود ب نام ستاره ( @aloNE** )ک خسته و کوفته از راه رسیده بودندی و ب اندرونی منزلشان جلوس کردندی و چون پدرش دید چنین سخن آغاز کرد ک ای پدر