چادر به سر
ساعت هولوهوشِ 12 بود شب تاریک وسردی بود...مجبور بودم پیاده برم...یهو صدای پایی از پشت سرم شنیدم که منو از جا پروند...صدای پا هرلحظه نزدیک ونزدیک تر می شد توجهی نکردم.......دوباره به راه خود ادامه دادم که ناگهان حس کردم کسی دنبالم میکند....قدم هایم راسریع تر برمی داشتم تا بلکه زود تر به خانه برسم اما انگار راه از همیشه طولانی تر شده بود و تمام نمیشد....قلبم به سینه می کوبید...برگشتم و گفتم کسی اینجاست؟........به اطرافم نگاه کردم کسی نبود باز به راه خود ادامه دادم تا اینکه....که دیدم کسی دارد با سرعت تمام به طرفم می آید من داد زدم و گفتم کی هستی؟..جوابی نشنیدم..بازهم امتداد همون خیابان را گرفتم و رفتم ....... صدا هنوز باقی مانده بود .... گاهی صدای پا و نفس های خشک او باهم قاطی میشد .... پیش خودم فکر کردم حتما یکی میخواهد مرااذیت کند . . . دست های سردم هنوز در جیبم بود .... و هروقت چاقو را در جیبم لمس میکردم ... یک نفس عمیق میکشیدم ... قدم هایم را تند تر کردم و جلو تر رفتم .... به یک کلبه ی کوچیک رسیدم .... در زدم .......اما کسی در را باز نکرد... ادامه در (دیدگاه)
Hosein
شیرین ، زندگی تلخی را برای فرهاد رقم زد..
aynor
گاهی وقتها از نردبان بالا می روی تا دستان خدا را بگیری غافل از اینکه خدا پایین ایستاده و نردبان را محکم گرفته که تو نیفتی.
آزاده ایــرانی
چقده مزه میده سرکلاس تجارت الکترونیک باشی بجای گوش کردن به درس استاد بیای دنبالر
قربون پسر گلمون بشیم
15 سال و 5 ماه و 14 روز و 17 ساعت و 30 دقيقه قبلجار که نباید زد زشته
15 سال و 5 ماه و 14 روز و 17 ساعت و 27 دقيقه قبلهیچم زشت نیست
15 سال و 5 ماه و 14 روز و 17 ساعت و 26 دقيقه قبلزشت اینه که کسی را دوست داشته باشی و بهش نگی دوسش داری
چرا زشته چی زشته
15 سال و 5 ماه و 14 روز و 17 ساعت و 25 دقيقه قبلباشه بهش میگم

15 سال و 5 ماه و 14 روز و 17 ساعت و 23 دقيقه قبلهیچی ایمان جون تو راحت باش