reza
زندگی داشتن دوست داشتنی هاست نه دوست داشتن داشته ها
reza
رهِ بیداد گران بختِ من آموخت تو را ... ورنه دانم تو کجا و رهِ بیدادگران
reza
صحرایه قیزلارون نه دئسون قاچماسون حسین ... بیر قوش کی آشیانهسی یاندی هاراسی وار
reza
بعد دیشب از اون شبایی بود که دوست نداری هیچوقت صبح بشه و عوضش امشب از اوناست هر ثانیه اش اندازه یه ساعته
reza
واسه امشب .. انقد شمع زیاد بود که شب روشن شده بود
reza
سه درد آمد به جانُم هر سه یک بار ... غریبی و اسیری و غم یــار
reza
هوا پره خدا کنه بارون نیاد
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 24 روز و 10 ساعت قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....