به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....
فرهنگ که کلا معنی نداره اینجا . کتاب خونی که جزو کارهای رده با لا هم حساب میشه از دید خیلی ها براشون خیلی دور هست .
فرهنگ سازی هم که وقت زیادی میخواد و چه کسی اینکارو بکنه ؟
فرهنگ همیشه معنی داره... این همه از وقتمون صرف حرفهای بیهوده میشه به جاش میتونیم کارای مفید کنیم... میشه مدیریت کرد بر زمان ... درست نیست دنبال بهانه بگردیم بعضی از ما عادت داریم کاهلی خودمون رو تقصیر هر کسی بندازیم
وقتی فکر میکنم این وقت شب
مگر چند نفر بیدارند؟
و از میان انان که بیدارند
مگر چند نفر به تو فکر می کنند؟
و از میان آنان که بیدارند و به تو فکر می کنند
مگر چند نفر می توانند صبح فردا شماره ات را بگیرند
و این شعر را برایت بخوانند؟؟
شب، ماری آمد پیشم و ازم پرسید که آیا دلم می خواهد باهاش ازدواج کنم. گفتم به حالم توفیری نمی کند و اگر خوش دارد می توانیم ازدواج کنیم. آن وقت می خواست بداند که آیا دوستش دارم. مثل دفعه پیش جواب دادم که این معنایی ندارد و بی گمان دوستش ندارم. گفت: "پس چرا باهام ازدواج می کنی؟" برایش توضیح دادم که این هیچ اهمیتی ندارد و اگر او دلش می خواهد می توانیم ازدواج کنیم. وانگهی او خواهان ازدواج بود و من صرفاً می گفتم آره. لحظه ای ساکت شد و خاموش نگاهم کرد. سپس به زبان آمد. فقط می خواست بداند که آیا من همان پیشنهاد را از طرف زن دیگری که همان نوع وابستگی را به او داشته باشم قبول می کنم. گفتم: "البته."
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 23 روز و 10 ساعت و 30 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....