وقتي مدير اينا همش داشتن بد ميگفتن ازميه چيزايي ميگفتن ك واقعيت نداشتولي باباي من همه رو باور ميكرد!!! در صورتي ك قبل از اين ك بياد مدرسه خودم همه چيو براش توضيح داده بودماونا داشتن حقمو ميخوردن خييلييه كلي ادم حلقه بزنن دور باباتو ازت بد بگن و تو اون جمع حتي باباتم پشتت نباشهيه كاري كردن بابام انقد شرمنده شد بهشون گفت من شرمندم من عذر ميخوام(من:)اون لحظه داشت گريم ميگرفت اشك تو چشام جم شد ولي جلوي خودمو گرفتم چون اونا همونو ميخواستن!خواستم جوابشونو بدممممولي گفتم إب نداره بذار انضباطمو بدن اون موقع خوب جوابشونو ميدم!!!!
كامپيوترم ك خراب شده الانا با گوشيه بابام ميام يه مدت رمزشو عوض كرد بعد من يافتمش حالا ديگه شبا قبل خواب قايمش ميكنه امشب نميدونم چرا قايم نكرده بود سعادتي بود ك الان من اينجامولي اگه بفهمه