رهای عزیزم...در کمال تأسف باخبر شدیم پدربزرگ ﺑﺰﺭﮔﻮﺍﺭﺗﺎﻥ دار فانی را وداع گفت...از طرف خودم .. @.......و مابقی دوستان این ضایعه بزرگ را تسلیت میگم...آرزو میکنیم که وسعت صبر خانواده گرامی اندازه ی دریای غمشان باشد.
بیا زیر چتر
من که بارون خیست نکنه.» هیچ وقت، هیچ کس، هیچ جا نبود که زیر چترش برود.
تمام عمر را دنبال یک «نازی» گشت همان که در شعرهایش یک معشوقه بود، برای
جلد کتاب طرح شد اما آدم نشد. نازی نداشته اش را می شود به نام های دیگر
هم صدا کرد و جواب نشنید: آرزو، نیاز و رویا، که خواب به چشم هایش نمی آمد
تا لااقل در عالم خواب به او برسد نازی نبود، بود. «می گفت من فقط یک نازی
می خوام. یکی که منو درک کنه. نفرت داشت از دخترهایی که نمی فهمیدند و می
خواستند به او بفهمانند که درکش می کنند.»
رسول نجفیان تنهایی های حسین پناهی را به خاطر می آورد و در خاطرات نازی زنده می شود.
«همیشه
در این کهکشان راه شیری دنبال یک نازی می گشت. کسی که عاشق باشد و با او
از گزند باران های سمی روزگار، زیر چتر پناه ببرد. اما هرگز نازی نیامد...
آخ اگر نازی آمده بود. آخ اگر رویا، تنها یک نام از دایره المعارف بی
پایان نام ها نبود. روز، روز زندگی با نازی که نبود، گذشت تا روزی که یک
شعر، دیگر رویا نبود: «... و این چنین شد که پنجره را بستیم و در آن شب
تابستانی من و نازی با هم مردیم.»
دغدغه
های یک فرار، زندگی در قبرستان امامزاده قاسم، یک گل و بهار و دو مرغابی
در مه صدای شهرت در اوج بود. پس فصل سقوط چگونه آغاز شد
حسین پناهی
را با نقش های همیشه خاص اش به ذهن سپرده ایم. خیلی ها حق دارند خیلی
سئوال بپرسند تا بلکه راز انزواطلبی حسین پناهی برایشان حل شود.
از
نانوشتنی ها که بگذریم می رسیم به شنیدنی های دوستانش، بخوانید: «اگر می
گذاشتند کارش را پیدا کند، امروز از خاطراتش حرف نمی زدیم. نمی گویم حسین
ایراد نداشت اما ایرادهایش هم از همان سرخوردگی بود. حسین خیلی دوست داشت
کاری بسازد از جریان زندگی یک طلبه جوان. متولیان فرهنگ او را حمایت
نکردند اما از کارهای معمولی دیگران حمایت می کردند. این مسائل البته برای
همه پیش می آید، با این حال حسین حساس بود. او مثل ما پوست کلفت نبود. حتی
در برخوردهای روزمره، تحمل نداشت کسانی را که حس شاعرانه ندارند، کنارش
باشند این برخوردها، این بی توجهی ها او را ویران کرد.»با حرف های رسول
نجفیان قانع نشدید حق با شما است، این انزوا، تنها حاصل عوامل بیرونی
نبود. حکایت در خود فرو رفتن حسین پناهی را با زبان مسعود جعفری جوزانی
ادامه می دهیم.
شاعر بود. از بد حادثه، زمان و مکان شاعر را تحمل
نمی کند. شاعری بود که از راه شعر گفتن نمی توانست زندگی کند و بیشتر به
این دلیل بود که بازی می کرد. این مسائل حسین را رنج می داد. سرش در عرش
سیر می کرد اما مثل هر آدم دیگری پایش در گل بود. زندگی او را چسبانده بود
به زمین. موقعیت خوبی نداشت که صرف نوشتن کند. حسین نمی توانست برای نان
درآوردن مدح کسی را بگوید. او همیشه این مشکل را داشت که می خواست پرنده
باشد. اما به قول خودش، انسان پرنده نامرغوبی است.»
... و این فصل
سقوط حسین پناهی بود. فصلی که از ترس سوز کشنده بیرون، حسین موفقیت را پشت
دیوارها حبس کرد تا در خلوت یک شب تابستانی بمیرد
دفتر خاطرات
رسول
نجفیان: «حسین معمولا بی پول بود. یک بار برای تمرین دو مرغابی در مه،
تاکسی سوار شدیم و از سر جام جم آمدیم خیابان فرشته. آن موقع 200 تومانی
تازه آمده بود و کرایه ما می شد پنج تومان. حسین همین طور بی دلیل از
راننده تاکسی خوشش آمد، 200 تومان داد و پیاده شدیم. راننده گفت صبر کن،
بقیه اش را بگیر. حسین گفت بقیه اش مال خودت. راننده فکر کرد پول تقلبی
داده ایم. حالا حسین هم زده بود زیر خنده. راننده عصبانی شده بود که
مسافران تاکسی گفتند پول درست است، گفت مگه شما دیوانه اید بعد حسین گفت:
می بینی وقتی آدم می خواد فردین بازی هم دربیاره، کسی باور نمی کنه. لابد
به قیافمون نمی آد از این غلطا بکنیم.»
رسول نجفیان: «حسین برای بازی در یک گل و بهار مرحوم مقبلی را انتخاب کرده بود. پرسیدم چرا گفت چون سیب را با پوست می خورد.»
رسول
نجفیان: «یک بار حسین هوس کرد کنار جوی خیابان ولی عصر لم بدهیم و خیام
بخوانیم. شرط کرد که هر کس هم رد شد و هر چه گفت اعتنایی نکنیم.»
مسعود
جعفری جوزانی: «یک روز حسین آمد دفتر و پول لازم داشت. من 15 هزار تومان
داشتم که به او قرض دادم. بعد آبدارچی آمد و پنج هزار تومان وام می خواست.
من واقعا پول نداشتم که به او بدهم. بعدها فهمیدم که حسین قبل از رفتن پنج
هزار تومان از پول خودش را به آبدارچی داده.»
رسول نجفیان: «یک بار
با حسین رفتیم حوزه هنری که برای کارش صحبت کند. با طرح او موافقت نشد.
حسین از حوزه پول گرفته بود. آمد بیرون و گفت پول ها را نمی خواهم. عصبانی
بود و پول ها را پرت کرد داخل جوی آب. آب پول ها را برد و حسین نشست کنار
خیابان گریه کرد.»
مسعود جعفری جوزانی: «یکی از بزرگترین دلایل
انزوای حسین برخورد بد اطرافیان بود. یادم می آید، یک روز گریه می کرد و
فرو ریخته بود. یکی از مسئولان صدا و سیما در آن زمان توهین بدی به او
کرده بود. گفتم ایرادی ندارد من یک طرح دارم که تو نقش اولش هستی. گفت آقا
من چشمام روشنه یا موهام بوره. خودش می گفت هلوی چروکیده. سایه خیال را
برایش نوشتم که با آن دیپلم افتخار برد و بعدها آژانس دوستی هم 80 درصد به
خاطر رضایت حسین پناهی ساخته شد.»
مسعود جعفری جوزانی: «سال 1998
وقتی تیم ایران، استرالیا را برد و به جام جهانی رفت، ما همه یک جا جمع
شده بودیم و بازی را تماشا می کردیم. آن زمان تمام دارایی حسین 100 هزار
تومان بود. در هیجان احساسات، آنقدر ذوق زده شده بود که تمام پول را به
هرکس از راه رسید، بخشید.»
رسول نجفیان: «همیشه از قیافه خودش
ناراضی بود. می گفت من یک فتوکپی خراب شده ام از خودم. انگار خداوند وقت
پرینت گرفتن دستگاهش خراب شده.»
مسعود جعفری جوزانی: «یک روز گفت
نمی خواهم بیشتر از 40 سال زندگی کنم. می گفت عزرائیل هم راه خانه ما را
گم کرده بس که جابه جا می شیم.»
عبدالله اسفندیاری: «حسین عادت داشت
استکان و نعلبکی چای را نشسته بگذارد. از اینکه استکان و نعلبکی، پس از
مدتی به هم می چسبیدند خوشش می آمد. یادم می آید یک روز راننده رفته بود
دنبالش تا بیاید سر تمرین یک سریال. حسین رفته بود حاضر شود راننده هم از
سر دلسوزی در این فرصت تمام استکان و نعلبکی ها را شسته بود. حسین آن قدر
ناراحت شده بود که دیگر نمی خواست کار کند.»
رسول نجفیان : «آخرین
بار حسین را دو ماه قبل از فوت اش، در برنامه خودم در شبکه جام جم دیدم .
گفتم حسین جان ماما فاطی مادر خودم که حسین خیلی دوستش داشت مرد و تو
نیامدی مجلس ختم. گفت مرده که مجلس ختم مرده نمی ره. آن شب حس کردم این
آخرین دیالوگ من و حسین است و بود.»