شاهزاده جان... قربانت شوم،دیشب باز مثل سایر شب ها مشغول چیز نوشتن بودم.هر دم که پهلوی خود را خالی میدیدم هم چنان بود که بمیرم و زنده شوم.نمیدانم به چه زبان عرض کنم که بعد از شما در این منزل اوجان بر من چه گذشت.خصوصا توی همان اتاق که دیشب آخر شب از جهت باد و باران رفتم فهمیدم شما تشریف ندارید،مرگ را به چشم خود دیدم.خدا مرا بی شما زنده نگه ندارد.خودم،جانم،عمرم،مالم،همه فدای سرکار شاهزاده باشد.