٠•♥✿ LvF ✿♥•٠
روزی مورچه ای دانه درشتی برداشته بود و در بیابان می رفت. از او پرسیدند:کجا می روی؟ گفت: می خواهم این دانه را برای دوستم که در شهری دیگر زندگی می کند ببرم. گفتند:واقعا که مسخره ای!تو اگر هزار سال هم عمر کنی نمی توانی این همه راه را پشت سر بگذاری و از کوهستانها بگذری تا به او برسی. مورچه گفت:مهم نیست . همین که من در این مسیر باشم ، او خودش می فهمد که دوستش دارم
٠•♥✿ LvF ✿♥•٠
هی لعنتی ... اون طوریم که تو فکر میکنی نیست ... شاید عاشقت بودم،روزی .....! ولی ببین بی تو هم زنده ام، هم زندگی میکنم ... فقط گاهی در این میان، یادت ... زهر میکند به کامم زندگی را ... همیــــــــن..