دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگها بحث مىکرد. معلم گفت: از نظر فيزيکى غيرممکن است که نهنگ بتواند يک آدم را ببلعد زيرا با وجود اينکه پستاندار عظيمالجثهاى است امّا حلق بسيار کوچکى دارد. دختر کوچک پرسيد: پس چطور حضرت يونس به وسيله يک نهنگ بلعيده شد؟ معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمىتواند آدم را ببلعد. اين از نظر فيزيکى غيرممکن است. دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت يونس مىپرسم. معلم گفت: اگر حضرت يونس به جهنم رفته بود چى؟ دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسيد.
عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچههاى کلاس عکس يادگارى بگيرد. معلم هم داشت همه بچهها را تشويق ميکرد که دور هم جمع شوند. معلم گفت: ببينيد چقدر قشنگه که سالها بعد وقتى همهتون بزرگ شديد به اين عکس نگاه کنيد و بگوئيد : اين احمده، الان دکتره. يا اون مهرداده، الان وکيله. يکى از بچهها از ته کلاس گفت: اين هم آقا معلمه، الان مرده.
سلام فرید جان ...مرسی ..منم دنبالت میکنم
15 سال و 4 ماه و 25 روز و 1 ساعت و 6 دقيقه قبلااااااا .دنبالت کرده بودم که
15 سال و 4 ماه و 25 روز و 1 ساعت و 5 دقيقه قبلفدات
15 سال و 4 ماه و 25 روز و 10 دقيقه قبلسلام اقافرید........ممنون ازلطفتون...ماهم دنبال میکینیم
15 سال و 4 ماه و 18 روز و 15 ساعت و 26 دقيقه قبلمنم دنبالت کرده بودم
15 سال و 4 ماه و 18 روز و 15 ساعت و 23 دقيقه قبل