امیرخـــــان *(خانِ خاند...
وقتی این پایینی..... اون بالا خیلــــــــــــی واست بالاســــــــــــــــــــت...
امیرخـــــان *(خانِ خاند...
بالاخره امروز نوک اتودی رو که دوستم کلاس چهارم ابتدایی فرو کرده بود تو رون پام رو دراوردم ! امیدوارم هنوز نتونسته باشه سر پرگارم رو از باسنش دربیاره..
امیرخـــــان *(خانِ خاند...
شما دختر جوونا یادتون نمیاد… ولی یه زمانى دخترا خواستگاراشونو رد میکردن!
امیرخـــــان *(خانِ خاند...
بابا شلوار جینت تو جلقم...
امیرخـــــان *(خانِ خاند...
تمـام ِ این چـند سـال و اَنــدی عــمرم بـه کــنار … مـن فـــقط بـه انـــدازه ی همــان صَــدُم هـای ِ ثـانیه ای که در هــوای ِ عطـرِ ِ آغــوشت نفـس کـشیـدم زنـــدگـی کــــردم !!
امیرخـــــان *(خانِ خاند...
لباسها در آب کوتاه میشوند و برنج ها دراز. در درازای زندگی لباس باش و در پهنای آن، برنج. واگر عمق این پند را نفهمیدی، بدان که تنها نیستی !
امیرخـــــان *(خانِ خاند...
درکوچه های تنهایی قدم میگذارم صدای قدم هایم درکوچه می پیچدصدای آشنایی مرامی خواندگام هایم را آرامتربرمیدارم به دنبال صدامی روم درمیانه ی راه به کودکی برمی خورم که گریه می کندکودک رادرآغوش می گیرم وآرامش می کنم. به صورت کودک خیره می شوم به یادکودکی های خودم می افتم که چه قدرآرام وبی صدامی خوابیدم وخواب های کودکانه می دیدم چه زیباست لحظه ای که حس می کنی کودکی های خودت دقیقادرمقابل صورتت است وچه آرام خوابیده است. بادیدن کودکی خودسرعت زمان راحس کردم کاش قدرثانیه های ازدست رفته رازودترمی دانستم کاش....