Masoud
>> - او را سرزنش نمیکنیم ، فقط دنیایی بین ما فاصله است : او غیر حرفه ای است ، به این دلیل وارد حزب شده که این کار به نظرش خوب می رسیده ، برای اینکه ژستی بگیرد . ما کار دیگری نمیتوانستیم بکنیم . + فکر میکنی او میتوانسته کار دیگری بکند ؟! تحمل گرسنگی دیگران هم خیلی راحت نیست .
Masoud
>> تو غذایت و کمی چیز بیش تری میخواستی . او اسم این را احترام به خود میگذارد . باید به او اجازه داد که حرفش را بزند . هر کسی میتواند کلمه هایی را که میخواهد به کار ببرد .
Masoud
>> + نگاه میکنم که ببینم به پدرم شباهت دارم . با سبیل حیرت آور میشود . - بعد ؟! + پدرم را دوست ندارم .
Masoud
>> تعریف کردن ، کار دشواری نیست : داستانی است که از بر شده ام ؛ در زندان هر روز برای خودم تکرارش میکردم . اما گفتن این که چه معنایی دارد ، قضیه ی دیگری است . داستان ابلهانه ایست مثل تمام داستان ها . اگر از دور نگاهش کنی تقریبا ثباتی دارد ؛ اما اگر به آن نزدیک شوی ، همه چیز میگذرد . پرده ای خیلی سریع میگذرد . ناگهان از چنگت در می رود و نمدانی علتش این است که خودت خواسته ای یا این که نتوانسته ای نگهش داری . واقع مطلب این است که من شلیک کرده ام ...
Masoud
>> خب بالاخره . شما زندگی کرده اید . در زندان ، انسان درست تصور نمیکند که دیگران به زندگی ادامه بدهند .
Masoud
>> فکرش را میکردم ( که در نبود من مرده باشد ) . نمیدانم چرا ، ولی عادت کرده بودم که به او مثل کسی که مرده است فکر کنم .
Masoud
>> درست است : خارج از زندان ، آدم ها با رعایت فاصله زندگی میکنند . چه فضای تلف شده ای ! آزاد بودن عجیب است ، سرگیجه می آورد . باید دوباره عادت کنم که با مردم بدون لمس کردنشان حرف بزنم .
Masoud
>>اعطا کردن خیلی آسان است : آدم را دور نگه میدارد . به علاوه ، انسان وقتی مشغول خوردن باشد قیافه ی بی آزاری دارد ...
Masoud
دست های آلوده ی سارتر >>>
Masoud
" نگران نباش " تموم شد ... روی هم رفته بیخود بود . اما به یه بار خوندنش میارزید . شرح حال دختر معتاد و جامعه و خونواده ی سستی که با زلزله از هم پاشیدن .
Masoud
> تو نمیفهمی ! خماری رفاقت بردار نیست .
Masoud
>مغازه ی آقا رضا و سوپر کنارش مثل غار شده . کرکره ها جر خورده اند و تا ته حلقوم مغازه ها پیداست . انگار گلو درد داشته اند و دهان شان را باز کرده اند و می گویند آآآ ... زبان کوچکشان هم پیداست .
Masoud
> کاش تو خونه ی خودمون بودم . دوست داشتم آجر های اتاق خودم بیاد رو سرم ...
Masoud
> آخ کراسوس ! کجایی که دایی ات را کشتند
Masoud
> وقتی سارا میان آغوش آدم باشد زلزله خیلی هم بد نیست