یك روز صبح روزنامه نگاری داشت به سر كار می رفت كه به خاطر تصادفی كه شده بود توی ترافیك گیر افتاده بود. او می خواست كارش را انجام بدهد و از تصادف خبری تهیه كند .جمعیت زیادی دور محوطه تصادف جمع شده بودند بنابراین خبرنگار برای رساندن خود به محل تصادف فكری كرد و بعد فریاد زد بذارید رد شم من پسرشم من پسرشم وقتی به صحنه نزدیك تر شد فكر می كنید چی دید. . . . . . . . . . . . . یك الاغ
بگذارید سر خسته اش را بر شانه ی شما بگذارد... موهایش را نوازش کنید.. پیشانی اش را ببوسید.. قربان صدقه اش بروید... <مادر> را می گویم... گاهی هم برای مادر ،"مادری" کنید...
دختر گوشه ی پیراهن مادر را کشید و گفت : مامان کی برام کاپشن می خری ؟ مادر به چشمان معصوم دختر نگاه کرد و گفت : هر وقت برف بیاد . دختر امیدوارانه به دانه های ریز برف نگاه کرد . گوشه ی پیراهن مادر را کشید و گفت : مامان داره برف میاد بریم کاپشن بخریم ؟! مادر این بار به عکس پدر، روی تاقچه نگاه کرد و گفت : الان که داره برف میاد . باشه هر وقت بند اومد
... از همه دوستان خواهش میکنم ، هر دیدگاه که من میزارم و اذیتشون میکنه ، به خودم بگن ، حذفش میکنم ... این غیر فعال کردن دیدگاه واسه اینه که دیدگاه کسی رو حذف نکنید ، ملت شخصیت دارن ، لطفا به هم احترام بزاریم .
#خدای-من! خواندمت پاسخم گفتی. از تو خواستم عطایم کردی. به سوی تو آمدم آغوش رحمت گشودی. به تو تکیه کردم #نجاتم-دادی. #به-تو-پناه-آوردم کفایتم کردی. خدایا! از خیمه گاه رحمتت بیرونمان مکن.
@mДmДD WДnTeD امیدوارم 100 سال بعد در چنین روزی کنارت کلی نوه نتیجه باشه و شمعای کیک117 سالگیت رو فوت کنی و هیچی از کیکم به خودت نرسه...تـــــــــــولـــــــــــــدت مــــــــــــبـــــــــــــــــارک