داستان=با بابام که یک پیرمرد نود ساله است به یک فستفود رفته بودیم . در تمام مدتی که داشتیم ناهار میخوردیم بابام داشت به پسر جوانی نگاه میکرد که ظاهر عجیبی داشت و موهایش را رنگارنگ کرده بود . آخر سر پسر از کوره در رفت و گفت: « به چی نگاه میکنی پیری ؟ نشده در عمرت یه کار خفن بکنی؟ » لقمه را فرو دادم و منتظر جواب دندانشکن بابام شدم . بابام با خونسردی جواب داد : « چرا! یه دفعه که زياد مست بودم ترتیب یه بوقلمون رو دادم ! داشتم با خودم فکر میکردم شاید تو پسرم باشی .
هر چند کمتر از تاریخ سنگ قبر آدم عمر میکنه ./
13 سال و 2 ماه و 3 روز و 4 ساعت و 55 دقيقه قبلاز دسته ی " نوشته نشده ها " از وبلاگ ِ " سنگِ قبر " ./
13 سال و 2 ماه و 3 روز و 4 ساعت و 54 دقيقه قبلهنو سنگ ِ قبر خالیه ؛ بمیرم پرش میکنم ./