سر ِ کلاس ِ ریاضی استاد گفت "اونی که کاپشن ِ قهوه ای پوشیدی بیا پای ِ تخته حل کن" ؛ استاد سرش رو برگردوند اونم کاپشنش رو در آورد ُ کاپشن بغل دستیش رو که سبز بود پوشید
من یه چیز ِ جدید فهمیدم ، اونایی که عینک میذارن اگه جلو عینکشون رو بگیری دیگه نمیتونن ببینن حالا هی بگو فلانی برغ (برق) رو اختراع کرده اینو که نمیدونست
هیچی دیگه امروز رفتم کلاس تنها جنس ِ مذکرِ کلاس من ُ استاد بودیم ، با یه قیافه ی معصوم گفتم " استاد میشه من برم ؟؟ تنهام " گفت : آخییی نه کجا بری بگیر بشین " | بیچاره فقط من بودم حق داشت نمیذاشت برم ؛ ینی به یه جایی میرسید استاد داد میزد " بابا یکی یکی حرف بزنید سرم درد گرفت " ؛ بعد قیافه ی من " " کلا همینجوری زل زده بودم به دیوار روبروم اصن یه وضی بود امروز
مامان بزرگم تعریف میکنه 4-5 سالم که بود یه روزی از خواب بیدار میشن میبینن من نیستم ، هیچی دیگه هر چی روستا رو میگردن پیدام نمیکنن تا اینکه میبینن دارم از سمت مزرعه میام ! بعد فهمیدن چون دیروزش یه چوب کاشته بودم توی ِ زمین رفته بودم ببینم در اومده یا نه ، یه همچین بچه یِ مردی بودم
هر چند کمتر از تاریخ سنگ قبر آدم عمر میکنه ./
13 سال و 2 ماه و 3 روز و 1 ساعت و 55 دقيقه قبلاز دسته ی " نوشته نشده ها " از وبلاگ ِ " سنگِ قبر " ./
13 سال و 2 ماه و 3 روز و 1 ساعت و 54 دقيقه قبلهنو سنگ ِ قبر خالیه ؛ بمیرم پرش میکنم ./