آقای مجری در حالِ خوندن ِ داستان برای بچهها آقای مجری: یه خرسی بود با دوستاش میمون و خرگوش رفته بودن . . . فامیل دور: ( با استرس) آقای مجری، گفتید چی؟ یه خرسی بود با یه میمون و چی ؟ آقای مجری: خرگوش! فامیل دور (با استرس بیشتر): آخه اَران وقت خرگوش تعریف کردنه، خب من نمیدونم؛ شما که خودتون تحصیر کردهاید .... پسر عمه زا: خب خَجالَت بَکش؛ از سبیلت خَجالت بکش، هر حَیوونی که مَگَن، هَی مگه مترسم مترسم. . فامیل دور: چی میگی تو. من از کدوم حیوون میترسم. من از خرگوش خاطرهی بد دارم وگرنه ترس چیه!
قول بده که خواهی آمد اما هرگز نیا! اگر بیایی همه چیز خراب میشود دیگر نمیتوانم اینگونه با اشتیاق به دریا و جاده خیره شوم من خو کرده ام به این انتظار به این پرسه زدن ها در اسکله و ایستگاه اگر بیایی من چشم به راه چه کسی بمانم؟