در عجبم ! قديمـي ها مي گفتند هر چه بيشتــر چيزيرا به شماري کمتر مي شود اما چـــرا هرچه من دلتنگـي هايم را مي شمارم بيشتـر ميشود ؟ نکند بــا دلتنگـي هاي من دست به يکيکرده اي ...
تمــــــام شعرهايم در وصف نيامدنت است ! اگـــر روزي . . . نـاگـهان . . . ناباورانــــه سر برسـي . . . از شاعر بودن . . . استعفا ميدهم . . . نقــــــاش ميشوم. . . و تا ابــــد نقش پـــرواز مــيکشم !!
در کودکي: پاك کن هايي ز پاکي داشتيم، يک تراش سرخ لاکي داشتيم، کيفمان چفتي به رنگ زرد داشت، دوشمان از حلقه هايش درد داشت، گرمي دستانمان از آه بود،برگ دفترهايمان از کاه بود، تا درون نيمکت جا ميشديم ما پراز تصميم کبري ميشديم، با وجود سوز و سرماي شديد ، ريزعلي پيراهنش را ميدريد، کاش ميشد باز کوچک ميشديم لااقل يک روز کودک ميشديم...
به سلامتيه نسل من که خسته شد از بس دزدکي بوسيد... دزدکي حرف زد... دزدکي در آغوش گرفت... دزدکي عشق بازي کرد... دزدکي دوست داشت... خسته شد.... خسته . . .