بیا آخرین شاهکارت را ببین مجسمه ای با چشمانی باز خیره به دور دست شاید شرق، شاید غرب مبهوت یک شکست مغلوب یک اتفاق سیاه قلب سیاه بخت مصلوب یک عشق مفعول یک تاوان... خرده هایش را باد دارد می بَرد و او فقط خاطراتش را محکم بغل گرفته بیا آخرین شاهکارت را ببین مجسمه ای ساخته ای... به نام من...!!
مهــــم نیســـت نوشته های درهم و برهم مـرا بخـوانی یـا نــــه، مــن بـرای دلِ خستــه ام می نـویسـم میخـــواهی بخـــوان... میخـــواهـی نخـــوان! فـــقــــــط خـواهـش میکنـم اگــــر خـوانـدی عـاشقـانـه ام را تقــدیـم به " او " نکــن! مــن این را بـرای تـــو ســروده ام نــــــه بـرای " او " ...
جایت را با دیگری پُر میکنند احساس... سیری چند؟؟! آدم هــای عجیبـــی دارد اینجــا! دوستــی هــایشان نـــاگهانی ســت دلبستــن شـــان غریـــب است و رفتــن شان آشنـــا...!