@Alireza زمین به وسعت حبس سرنوشت و دلخوش های ناباورانه در تار و پود وجودم تنیده شد غایت یافتم به محوریتی از بلوغ و انسانیت اندوخته ام چمدانی به همراه 2 پای خسته الحاق شده به عکسی در قاب خاطرات زبانی تلخ گشته از شایدها و ذهنی بسته از بایدها در انتشار اوصاف خدای تک بُعدی و شش سطح که دیوانه وار مرا دربر گرفته کلیدی در دستانم که تنها قفل بر افکارم میزند من را به غریزه های کودکانه ام ببخشای سوره ی قلبم سالهاست که دیگر نازل نمی شود...
مرا به یاد بیاور وقتی به کفشهای کهنهات نگاه میکنی و تمامِ خیابانهای شهر دست در دستت قدم میزنند مرا به یاد بیاور با اولینبارهای عزیز و آخرینبارهای غمانگیز را برای خودم بگذار که بهتر از همه میدانم چقدر سخت است بیست و هفت ساله باشی و کسی را برای آخرینبار ببینی؛ انگار مرگ بینمان ایستاده باشد سیگار بکشد و هِی این پا و آن پا کند.