دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

مانی
مرد - متاهل
امتیاز: 1050

دنبال‌شدگان

(21 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(205 کاربر)

گروه‌ها

(22 گروه)

بازدید

مانی
eyde-ghadire-khom-www.download.ir.jpg مانی
در حرف دل

در عرش بالایی نظیر است، بر عالم و آدم است، به نام نوشتم، چه عیدی بهتر از عید است

♥♥ دنيا ♥♥
♥♥ دنيا ♥♥

ادامه داستان: عباس دوباره داغ کرد و گفت می دانید چرا این اسم رفیقش را نمی گوید؟ چون به نظر من این کار کار یک نفر نیست، کار چند نفر است. رسول به عباس گفت تو دیگر خفه شو. عباس و رسول پریدند به هم و کتک کاری مردها شروع شد. بزن بزن. عباس به رسول می گفت تو اصلا داماد شده ای و توی ده زندگی می کنی به شهر نیا و فضولی نکن. من هر روز باید توی این کوچه خیس عرق بشوم و سرم را زیر بیندازم. همه جوانهای محل مرا که می بینند، نگاهشان را بر می گردانند. دیروز اصغر رضا شومال به من گفت عباس کلاهت را بالاتر بگذار. همین امروز صبح آ محمد دکاندار گفت ما دیگر به شما نسیه نمی دهیم. تو حالا از ده آمده ای به من حرف ناجور می زنی. تو اصلا به فکر شکم صاحب مرده این عفریته نیستی. از این ناراحتی که گاوت را 55 تومان کمتر خریده اند. دوباره عباس داغ کرد زری را که داشت نیمه جانی می گرفت از وسط حیاط بلند کرد و توی حوض آب پرت کرد و گفت همین جا جلوی روی همه تان خفه اش می کنم. ملا گفت بچه ها بروید کمک بیاورید. همه جیغ و فریاد کردیم که کمک کمک! حسین آقای همسایه دوید آمد خودش را انداخت توی حوض و زری کتک خورده پا سوخته را از توی

♥♥ دنيا ♥♥
♥♥ دنيا ♥♥

ادامه ي داستان: معصومه خواهر 17 ساله زری که 4 سال بود شوهر کرده بود و 2 تا بچه داشت و برای بار سوم حامله بود لب حوض نشسته بود و داشت بچه اش را شیر می داد گفت: ننه این فخر رازی کی هست؟ تا بحال چند بار به من گفته من فخر رازی را خیلی دوست دارم. مادرش گفت نمی دانم کیست چندبار به من هم گفته. یک شعری هم درباره فخر رازی می خواند. معصومه گفت: ننه احتمالا این فخر رازی کلید معماست باید روی لرد محله (محله مرغ فروش ها ) مغازه داشته باشد. چون چندین بار که زری اسم فخر رازی را می برد. اسم مرغ را هم می برد و در شعرهایش از مرغ و پر زیاد حرف میزد. کتک خوردن زری برای زنهای محله عادی شده بود و دیگر مثل روزهای اول خانه آنها نمی رفتند تا او را از دست برادرهایش خلاص کنند. آن روز ملا نباتی 60 ساله به پشت بام دوید و داد و فریاد راه انداخت که دختره را کشتید، خوب نیست، خدا را خوش نمی آید. عباس نشست لب حوض و زارزار گریه می کرد که آبرویمان رفت. ملا نباتی به سلطان گفت در خانه را باز کن پای دخترت سوخته باید ببریمش دکتر. رسول نعره زد که همین مانده بود که این عفریته را به دکتر ببریم.

♥♥ دنيا ♥♥
♥♥ دنيا ♥♥

ميرم باشگاه خداحافظي

مانی
1376471734189274.png مانی

@♥♥ دنيا ♥♥ مگذار که ، به عادت دوست داشتن تبدیل شود! مگذار که حتی آب دادن گل‌های باغچه، به عادت آب دادن گل‌های باغچه بدل شود! عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست، پیوسته نو کردن خواستنی‌ست که خود پیوسته، خواهان نو شدن است و دگرگون شدن. تازگی، ذات عشق است و طراوت، بافت عشق.

این ارسال را بازنشر کرده است.
♥♥ دنيا ♥♥
♥♥ دنيا ♥♥

ناهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــار

مانی
مانی

و پایان این دغدغه ها و بیقراریها بهشت است... بهشتی که سرخوش ز دیدار یاریست... ولی ای واااااااااای اگر این بیقراری یکطرفه باشد

این ارسال را بازنشر کرده است.
samira
samira

من رفتم

♥♥ دنيا ♥♥
♥♥ دنيا ♥♥

samira
samira

الان حس كار كردن ندارم .......... خيلي ام كار دارمااااااااااااااااااا.................... ولي الان فكر خوردنم فقط دارم ميخورم

samira
216369_K2kzaiFk.jpg samira

آمــد رمضــان و ... التهــابــی‌ســت بــه لــب .... هــر لحظــه مــرا، ... حســرت آبــی‌ســت بــه لــب ... بــا شــوق لــب تــو، ... «ربنــا» مــی‌خــوانــم ... هــر بــوســه، ... دعــای مستجــابــی‌ســت بــه لــب . . .

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
♥♥ دنيا ♥♥
♥♥ دنيا ♥♥

خداحافظي

♥♥ دنيا ♥♥
♥♥ دنيا ♥♥

خداحافظي تا شنبه

مانی
957545-DSC01516.jpg مانی

خدایا از صبرت همین بس که داری مرا تحمل می‌کنی از بخششت همین بس که به من ناسپاس هم روزی می‌دهی . . .

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
فردایی دیگر
فردایی دیگر

برای مدتی هم خودخواه میشوم...برای به یاد اوردن خودم..( شبتون خوب نه ..دیگه صبحه..صبحتون نیک...یاعلی.)