║®˳ҐѶӏ˳Д˳Ĥ˳Ÿ˳Д║
دوش در حلفه ما قصه گیسوی تو بود//تا دل شب خبر از سلسه موی تو بود
مرگ تمدن
زن جوانی بستهای کلوچه و کتابی خرید و روی نیمکتی در قسمت ویژه فرودگاه نشست که استراحت و مطالعه کند تا نوبت پروازش برسد . در کنار او مردی نیز نشسته بود که مشغول خواندن مجله بود. وقتی او اولین کلوچهاش را برداشت، مرد نیز یک کلوچه برداشت. در این هنگام احساس خشمی به زن دست داد، اما هیچ نگفت فقط با خود فکر کرد: عجب رویی داره! .هر بار که او کلوچهای برداشت مرد نیز کلوچه ای برمیداشت. این عمل او را عصبانی تر می کرد، اما از خود واکنشی نشان نداد. وقتی که فقط یک کلوچه باقی مانده بود، با خود فکر کرد: “حالا این مردک چه خواهد کرد؟” مرد آخرین کلوچه را نصف کرد و نصف آن را برای او گذاشت!... زن دیگر نتوانست تحمل کند، کیف و کتابش را برداشت و با عصبانیت به سمت سالن رفت. وقتی که در صندلی هواپیما قرار گرفت، در کیفش را باز کرد تا عینکش را بردارد، که در نهایت تعجب دید بسته کلوچهاش، دست نخورده مانده . تازه یادش آمد که اصلا بسته کلوچهاش را از کیفش درنیاورده بود .....
تینای عزیز
14 سال و 4 روز و 18 ساعت و 4 دقيقه قبل توسط آندرویدشما با pc هستید و من با گوشی اندرویدی خودم...
وقتی داشتم تایپ میکردم حرف دال بود.
سیگنال خیلی سریع تغییر پست ها رو می بینید.
و من با سرعت اینترنت موبایل...!
مثل اینکه بهتره من شرکت نکنم.
عذر میخوام از باب ناهماهنگی
تعمدی نبود.
چقدر بی ادب و ...
14 سال و 4 روز و 17 ساعت و 59 دقيقه قبل توسط آندرویدواقعا برات متاسفم
ابدا فکر نمیکردم همچنین شخصیتی پشت ظاهر کسی باشه که انتخاب شعرش اینقدر زیباست...