❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
تولد انسان روشن شدن کبریتی است و مرگش خاموشی آن! بنگر در این فاصله چه کردی؟!! گرما بخشیدی...؟! یا سوزاندی...؟!!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
بنده که نباشی؛ متکبر می شوی؛ حتی در سجده های طولانی ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
ما میخندیم، شما میخندید، آنها به زور لبخند میزنند من میخوانم، تو میخوانی، او سواد ندارد، ما میخوانیم، شما میخوانید، آنها کتاب ندارند..
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
ای نور وحشت زدگان در تاریکی ها بیامرز کسی را که جز دعا چیزی ندارد...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
خورشید هر روز دیرتر از پدرم بیدار میشود اما زودتر از او به خانه بر میگردد!!!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
پنجره را باز کن و از این هوای مطبوع بارانی لذت ببر؛ خوشبختانه باران ارث پدر هیچکس نیست ...! «مرحوم حسین پناهی»
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
مزرعه را ملخ ها جویدند و ما برای کلاغ ها مترسک ساختیم و این بود شروع جهالت...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
آورده اند روزی سفیر دولت بریتانیا در تهران با درشکه به جایی می رفت. در راه مدام درشکه چی به سفیر و دولتش زیر لب بد و بیراه می گفت. همراه ایرانی سفیر معذب از گستاخی درشکه چی به سفیر می گوید: شما که متوجه الفاظ توهین آمیز این مرد می شوید ، پس چرا سکوت کرده و هیچ واکنشی نشان نمی دهید؟ سفیر انگلیس چنین پاسخ می دهد: مهم نیست چه می گوید! مهم آن است که ما را به مقصد می رساند...!!!