❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
مولای من ! جانم به فدایتان که تشنه لب به شهادت رسیدی ولی مشتاقان نور را سیراب عشق نمودی ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
هوا چقدر خوب و دو نفره ست ... من هستم و خدا ... و در جاده ی زندگی ، صورتم مهمان نسیمی که معطر شده از امید ... به خودم میگم : هیچ چیز ارزش این رو نداره که دستم رو از دستان مهربون خدا بکشم بیرون و بگذارم تو دست غیر خدا ... راستی اونکه دستان مهربان خدا رو به غیر او فروخت غیر از افسوس چه چیزی رو بدست آورد ؟
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
من باشم ، تو باشی و صحن انقلابت ... دنیا را می خواهم چه کار؟!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
می گویند : شاد بنویس ... نوشته هایت درد دارند! و من یاد ِ مردی می افتم ، که با کمانچه اش ، گوشه ی خیابان شاد میزد... اما با چشمهای ِ خیس ... !!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
گاهی که میرسم به تَهِ تَه ِخط گرفتاریهام همونجا که حرفی نمی مونه جز شکایت کردن چشمامـو میبندم و به بعضی آدمـهـای دیگر فکــر میکنم ... به آدماے گرفـــتار تر، مـــریض تر، تنـــهاتر ... خدایا شکــــرت ..
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
مانند درخت مهربان می شوی و بی آزار ... اگر یکی از چشمانت به تنومندی و برگ و بارت باشد و به بهار و چشم دیگرت به هیزم شکن و خزانی که از آن فراری نیست ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
جوانیهایت را با بچگیهایم پیر کردم ... مرا به موی سپیدت ببخش مادر !!! مرا به موی سپیدت ببخش پدر !!!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
بازی قایم موشک رو تو بچگی یاتون میاد چشم میذاشتیم و می شمردیم تا پنجاه ... 47 - 48 - 49 - 50 ، بیام ؟ ... اومدما ... و میرفتیم دوستی رو که پنهان شده پیدا کنیم ... باید همه جا رو می گشتیم . بزرگ شدیم و کودکی هامون فراموشمون شده گویا ؛ که هنوز یک دوست غایب از نظر داریم ... دوستی که به زبون میگیم دوستش داریم و میخوایم پیداش کنیم و ببینیمش ، ولی به جستجوش نپرداختیم ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
در انتظار ، تفاوت را احساس کنید ! [ بدنبالت میام هر جا که باشی ] و [ سر راهت نشینم تا بیایی ... ] مولایِ من، باید رویمان از شرمندگی سیاه شود ، ما نه به دنبال تو بوده ایم و نه بر راه تو .... آری ؛ ما فقط سر راه خودمان نشسته ایم و انتظار داریم ...