❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
کاش ندیده بودم تو را ، کاش آن روز که در وجود من طلوع کردی از تو روی برمیگرداندم تا در سایه وجود خود بمانم. کاش نمی خندیدی و مرا به گریه مهمان میکردی ، قبل از آن دلخوشی تلخ که بر سر سفره اش نشستیم. کاش تو را دیگر نمی دیدم ، کاش خزان تو را زودتر از من میگرفت. اکنون جدایی بین ماست و دیوار تنهایی در کنارم، بر سرم سقف ندامت و در زیر پایم فرش حماقت. الهی خزان شود زندگیت و طوفان ، سبزی بهار زندگیت را به زردی خزان برساند ، که بهار زندگیم را خزان کردی. به دیدارم نیا، حتی در تنهایی ذهنم. که دیگر نمی خواهم حتی در رویاهایم با تو باشم. هر روز تنهاتر از دیروز ، هر لحظه خوشحال تر از قبل که دیگر نمی بینمت. اصلاً کاش هرگز ندیده بودم تو را
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
همیشه خودتو جای دیگران بذار اگه حس می کنی چیزی ناراحتت می کنه احتمالا دیگران رو هم آزار میده .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
آن روز با تو بودم ، امروز بی توام . آن روز كه با تو بودم ، بی تو بودم . امروز كه بی توام ، با توام .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
ما واقعا تا چیزی رو از دست ندیم قدرش رو نمی دونیم ولی در عین حال تا وقتی که چیزی رو دوباره به دست نیاریم نمی دونیم چی رو از دست دادیم .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
ای کاش سرنوشت ، جز این می نوشت .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
مرا به خلوت چشمانی فرا خواندی که ازدحام زائرانش سکوت خلوت شب های عاشقان را در هم شکسته بود ...
دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت
14 سال و 3 ماه و 14 روز و 21 ساعت و 27 دقيقه قبلنه فقط از خود ، بلکه از تمام دنیا تنفر داشت اما یکنفر را دوست داشت
“ دلداده اش را “ با او چنین گفته بود :
« اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای
یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس تو و رویاهای تو خواهم شد »
و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را ، رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست
دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »
دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نابینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد : قادر به همسری با او نیست
دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد گفت :
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی . . .»