❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
هیچ کس با من نیست مانده ام تا به چه اندیشه کنم مانده ام در قفس تنهایی در قفس میخوانم چه غریبانه شبی ست شب تنهایی من .........
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
. . . اگر نسیمی شانه هایت را نوازش کرد ، بدان آن هوای دل من است که به یادت می وزد ! . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
چندان هم دور نیستی ؛ فقط به اندازه ی یک نمیدانم از من فاصله گرفته ای ! آری ، “نمیدانم” کجایی ؟ . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
. . . من آنقدر خواستمت که نخواستنت را ندیدم ... تو آنقدر نخواستی که هیچ چیز از من ندیدی . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
. . . و امان از این بوی پاییزی و آسمان ابری که آدم نه خودش میداند دردش چیست و نه هیچ کس دیگر فقط میداند که هرچه هوا سردتر میشود دلش آغوش گرم میخواهد . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
. . . تمام تنم می سوزد از زخم هایی که خورده ام دردِ یک اتفاق که شاید با اتقا قِ تـو دردش متفاوت باشد ویرانم می کند من از دست رفته ام ، شکسته ام می فهمی ؟ به انتهایِ بودنم رسیده ام ؛ اما اشک نمی ریزم پنهان شده ام پشتِ لبخنـدی که درد می کند . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
خــوب ِ مــن ، همین جا درون شعرهایم بمان تا وسوسه یِ دوستت دارم هایِ دروغینِ آدمها مرا با خود نبرد به سرزمین هایِ دورِ احساس ؛ من اینجا هر روز با تـو عاشقی می کنم بی انتها شعرِ من بهانه ایست برای مـا شدن دستهایمان تا تکرارِ غریبانه یِ جدایی را شکست دهیم . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
. . . با یاد تو زندگی کردن چه کم خرج است ، نه خواب میخواهد ، نه خوراک ! . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
من آن ابرم که بارانش تو هستی / همان یوسف که کنعانش تو هستی .......... مسافر میشوم تا آخر عمر / در آن راهی که پایانش تو هستی . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
. . . آهاے همیشگے ترینم! تمام فعل هاے ماضے ام را ببر.. چہ در گذر باشے چہ نباشے براے من استمــــــــــــــــــــــــــــــــــــرارے خواهے بود.. من هر لحظه تو را صرف مے کنم! . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
تو که میدانی تمام وجودم هستی این شعر را برای تو نوشتم تا بخوانی و بدانی همه ی زندگی ام هستی نه قافیه دارد ، نه ردیف ، نه آهنگ دارد نه طنین اینها همه حرف دلم بود ، همین! . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
. . . درد اگر سینه شکافد ، نفسی بانگ مزن ! درد خود را به دل چاه مگو ! استخوان تو اگر آب کند آتش غم ، آب شو ، آه مگو ! . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
… ایـن شــعرهـــا بـــرونــد بــه جــهنّم مــن فقــط دیــوانـه ی آن لحــظه ام… که قــــلبت… زیــــر ســـرم دسـت و پـــا بزند…. . . .