تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچهی همسایهسیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دویدسیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاهسیب دندانزده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام،
آرام
خش خش گامِ تو تکرار کنان،
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق در این پندارم
که چرا،
- خانهی کوچک ما
سیب نداشت.
امشب از آسمان دیده تو
روی شعرم ستاره میبارد
در سکوت سپید کاغذها
پنجه هایم جرقه میکارد
شعر دیوانه تب آلودم
شرمگین از شیار خواهشها
پیکرش را
دوباره می سوزد
عطش جاودان آتشها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا حذر کردن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر سکر آور گل یاس است
آه بگذار گم شوم
در تو
کس نیابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوب من
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زین دریچه باز
خفته در پرنیان رویا ها
با پر روشنی سفر گیرم
بگذرم از حصار دنیاها
دانی از زندگی چه میخواهم
من تو باشم ‚ تو ‚ پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره
بود
بار دیگر تو بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریاییست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین طوفانی
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو می خواهم
بدوم در میان صحراها
سر بکوبم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریا ها
بس که لبریزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه تو آویزم
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
نه تو می مانی و نه اندوه
.
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
.
به حباب نگران لب یک رود قسم،
.
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
.
غصه هم می گذرد،
.
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
.
لحظه ها عریانند.
.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.
چند کتاب شعر بردار
12 سال و 10 ماه و 25 روز و 3 ساعت و 45 دقيقه قبلعطر همیشگی ات را بزن
و به کافه ای برو
من
هر طور شده
مرگم را به شانه ات می رسانم