❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
بیا وقتی برای عشق حورا میکشد احساس به روی اجتماع بغض حسرت گاز اشک آور بیندازیم بیا با خود بیندیشیم اگر یک روز تمام جاده های عشق را بستند اگر یک سال چندین فصل برف بی کسی بارید اگر یک روز نرگس در کنار چشمه غیبش زد اگر یک شب شقایق مرد تکلیف دل ما چیست؟ و من احساس سرخی میکنم چندیست و من از چند شبنم پیش تر خوابم نزول عشق را دیدم چرا بعضی برای عشق دلهاشان نمی لرزد! چرا بعضی نمیدانند که این دنیا به تار موی یک عاشق نمی ارزد! چرا بعضی تمام فکرشان ذکر است! و در آن ذکر هم یاد خدا خالیست و گویی میوه ی اخلاصشان کال است چرا شغل شریف و رایج این عصر رجالیست! چرا در اقتصاد راکد احساس این مکاره بازاران، صداقت نیز دلالیست؟!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
روی بخار شیشه مینویسی "دوستت دارم" و بعد پرده را که میکشی میروی سراغ درس و کتاب و این سوی پنجره میمانم من که تنهایی ام را تا تولد شعری تازه قدم بزنم باران می آید. میدانم تو خواهی خوابید و شیشه را بخار خواهد گرفت و "دوستت دارم" را هم! و صبح که بیدار میشوی از هول مشقهای نانوشته فراموشم خواهی کرد. کاش فردا جمعه بود کاش میتوانستم مشقهایت را بنویسم...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
آوای تنفس زمین، بیدارم می سازد. لحظه ای طولانی به پیرامون می نگرم تا زمان و مکان را در یابم. آنگاه برمی خیزم و به سوی پنجره ای می روم که مدتهاست بسته مانده است. زمین لبریز از لبخند بنفشه ها، زندگی را فریاد می زند و آسمان لبریز از رهایی چلچله ها، سکوت را می شکند. قطرات باران بر شیشه پنجره راه می گشایند. افق در دوردست، بلندی راه پیش رو را یاد آورم می شود و عقربه های ساعت،کوتاهی زمان باقیمانده را بیادم می آورد. زمان رفتن فرارسیده است. باید فصلی نوین را بر کتاب هستی ام، به رشته تحریر آورم. آخرین کلمه را در آخرین سطر این فصل می گنجانم . و پنجره را می گشایم. نقطه سرخط.
یک باره رفت آن همه سرمستی
14 سال و 5 ماه و 27 روز و 8 ساعت و 15 دقيقه قبلیک باره مرد آن همه شادابی
می سوزم ـ ای کجایی کز بوسه
بر کام تشنه بزنی آبی ؟
...*احمد شاملو*...
خیلی قشنگه
14 سال و 5 ماه و 27 روز و 8 ساعت و 1 دقيقه قبل
14 سال و 5 ماه و 27 روز و 7 ساعت و 55 دقيقه قبل
14 سال و 5 ماه و 27 روز و 7 ساعت و 45 دقيقه قبل