❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
تازگیا عشق فقط میشه تو چشای یه نفر دید اونم : خدا
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
بعضی وقتها غرور به آدم قدرت میده تا بعضی چیزا رو تحمل کنه.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
سالها در جستجوی عشق بودم بی گمان در آرزوی آن سفر میکردم شاهد رقص پرستوهای عاشق بودم همچونان آواره وسرگردان بودم ناگهان جانم به لرزه امد قلبم از پریشانی به وجد آمد سینه ام لبریز از احساسی شد مثل دریای مواج وپر تلاطم می بود آن دم از حال خودم غافل شدم در خیال خود با فرشته ای حاضرشدم قلب او پربود از احساس قشنگ من به دنبالش افتادم هرکجا من نفهمیدم که عاشق شد دل به او دادم وغافل شدم حال از حال دل خود آگهم من هنوزم عاشق ودلداده ی اویم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
وقتی دلم بهانه ی تو میکند چه کنم آن را چگونه تقدیم وجود پاکت بکنم وقتی هوای تو را هر روز در سر دارد چه کنم وقتی تو نیستی ومن بودنت را انکار نمیکنم تا آسوده بخوابد این دلم چه کنم وای که در این وادی نفس من گم شده ام هوای تو مرا دیوانه میکند چه کنم. هوای دلت به دشتزار آرزوها میکشد مرا وآن دم تو را میبینم که رها میکنی مرا دردناک است که دیگر نمیبینی مرا ومن میسوزم درسوز آتش درون دلم...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
تو را دیوانه وار احساس میکنم هردم تمام لحظه های با تو بودن راتکرار میکنم عطر وجود نازنینت را که استشمام میکنم وجودم غرق در آغوش تو میشود انگار دلم هردم سراغ تو میگیرد ای یار مرا با درد دل تنها نزار اینجا...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
آخر این قصه کجاست ای خدا تا به کی اسیر این دلم خدا تو بهم بگو تا کی باید گریه کنم درددل وآه وناله رو تاکی تحمل بکتم دیگه طاقت ندارم خدای خوب ومهربون منو با خودت ببر تا آسمون من دلم سیره از این دنیای شوم آخرش نمیدونم کجا میشه تموم حراج این دلم تا کی باید جاری باشه هر کی عاشقم میشه منو فراموش میکنه دل به هر کسی دادم اونو شکست خورده هاشم زیر پاش گذاشت ورفت دل من تقاص چیو داری پس میدی این همه بی مهری رو از کی میبینی حکم این بازی روزگار چیه؟ چرا همه ی شکستها از آن منه من که از تو خوردام ودارم ناله میکنم ولی افسوس که صدامو کسی نمیشنوه ولی ای خدای خوبم تو رو شاهد میگیرم که از این پس دیگه عاشق نمیشم دلمو به غیر تو به هیچ کسی من نمیدم تاکه عمر دارم عاشق تو میمونم.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
اگر درونم را بشکافی جز غم نیست غم نبودن تو ,تو که دیگر برای من نیستی ومن هر لحظه حس بودنت را میکنم کاش در ان لحظه قلبم تسلیم میشد ومن به سوی تو میامدم واز نگاهت لذت میبردم کاش نبودنت را چاره ای بود کاش هرگز احساس لطیفت را درک نمیکردم واین چنین گرفتار وجودت نمیشدم در این میان تو نیز چاره ای بیاندیش ومرا در این سردرگمی رها مکن میدانم تو نیز آواره ی احساسی و چاره ای جز فراق نداری کاش به تو نیاندیشم از این پس وهوای تو مرا رها کند دلم را به چه خوش کنم تا دوباره سراغ تو نیاید وبیش از این بیتابم نکند... تو بگو چاره ای این درد چیست؟ تنها پناهم خدا ست.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
سادگی کردم ولی عاشق شدم دل به تو دادم ولی عاقل شدم تابه کی افسوس آن روزها خورم تا ابد میهمان این منزل شدم تا به کی اندوه ونالان شوم تا ابد محبوس وزندانی شوم عاقبت روزی فرا خواهد رسید تا که من نیز شاداب شوم ای دلم آن روز دیر نیست تا تو خواهی یک نفس شاد شوی کافی است دل به خدایت بدهی تا تو را شاد وخرسندت کند یه دم از حال خودت یادت کند دل به سیمای خودش بازت کند تا دگر غم وارد جانت نشود تا که دل رسوای عالم نشود وای اگر او نبود من چه کنم؟ به که حال دل خود را بدهم عاشق او شوم وجان بدهم تا که من را به شیاطین ندهد من اسیر وشیدای تو شوم ای خدا من به گرفتار توام عاشق و غرق تمنای توام