#Donbaler امکان ارسال پیامک و ایمیل زمانبندی شده فراهم شد.
دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]
(31990 دفعه)
تازه تو اندازه گیری هم واحد دارم ... میگن دوتای مصطفا ؛ نیم مصطفا ؛ ربع مصطفا
راس میگه !! من واحد اندازه گیریم مصطفاست
با این #وجود ِ #بی_تو چه کنم؟ آن هم مال تو
نه بهــار با هیچ اردیبهشتی نه تابستـان با هیچ شهریوری و نه زمستان با هیچ اسفندی اندازه پاییز به مذاق خیابان ها خوش نیامد پاییز، مهری دارد که بر دل هر خیابان مینشیند...
دنیا قشنگ تر بود اگر آدمها مثل سایه هایشان صاف و یکرنگ بودند!! بیشمارند آنهایی که نامشان آدم است... ادعایشان آدمیت... کلامشان انسانیت... رفتارشان صمیمیت... حال، باید دنبال یکی گشت که نه آدم باشد... نه انسان باشد... نه دوست و رفیق صمیمی... تنها صاف باشد و صادق... پشت سایه اش خنجر نباشد برای دریدن... هیچ نگوید... فقط همان باشد که سایه اش میگوید: "صاف و یکرنگ"
سیگنال ضعیفه پارازیتم زیادشده
معلم چو آمد، به ناگه کلاس؛ چو شهری فرو خفته خاموش شد سخن های ناگفته در مغزها به لب نارسیده فراموش شد معلم ز کار مداوم مدام غضبناک و فرسوده و خسته بود جوان بود و در عنفوان در شباب جوانی از او رخت بر بسته بود سکوت کلاس غم آلود را صدای رسای معلم شکست زجا احمدک جست و بند دلش از این بی خبر بانگ ناگه گسست "بیا احمدک درس دیروز را بخوان تا بدانم که سعدی چه گفت" ولی احمدک درس ناخوانده بود به جز آنچه دیروز از وی شنفت عرق چون شتابان سرشک ستم خطوط خجالت به رویش نگاشت لباس پر از وصله و ژنده اش به روی تن لاغرش لرزه داشت زبانش به لکنت بیفتاد و گفت "بنی آدم اعضای یکدیگرند" وجودش به یکباره فریاد کرد "که در آفرینش ز یک گوهرند" در اقلیم ما رنج بر مردمان زبان و دلش گفت بی اختیار "چو عضوی به درد آورد روزگار" "دگر عضوها را نماند قرار" "تو کز…، تو کز…" وای یادش نبود جهان پیش چشمش سیه پوش شد نگاهی ز سنگینی از روی شرم به پایین بیفکند و خاموش شد در اعماق مغزش به جز درد و رنج نمی کرد پیدا کلامی دگر در آن عمر کوتاه او خاطرش نمی داد جز آن پیامی دگر ز چشم معلم شراری جهید نماینده آتش خشم او درونش پر از نفرت و کینه گشت غضب می درخشید در چشم او "چرا احمدِ کودنِ بی شعور،" معلم بگفتا به لحنی گران "نخواندی چنین درس آسان بگو" "مگر چیست فرق تو با دیگران؟"
عرق از جبین، احمدک پاک کرد خدایا چه می گوید آموزگار نمی داند آیا که در این دیار بود فرق مابین دار و ندار؟ چه گوید؟ بگوید حقایق بلند؟ به شرحی که از چشم خود بیم داشت بگوید که فرق است مابین او و آنکس که بی حد زر و سیم داشت؟ به آهستگی احمد بی نوا چنین زیر لب گفت با قلب چاک "که آنان به دامان مادر خوشند و من بی وجودش نهم سر به خاک به آنها جز از روی مهر و خوشی نگفته کسی تاکنون یک سخن ندارند کاری به جز خورد و خواب به مال پدر تکیه دارند و من من از روی اجبار و از ترس مرگ کشیدم از آن درس بگذشته دست کنم با پدر پینه دوزی و کار ببین دست پر پینه ام شاهد است" سخن های او را معلم برید هنوز او سخن های بسیار داشت دلی از ستم کاری ظالمان نژند و ستمدیده و زار داشت ؟ معلم بکوبید پا بر زمین و این پیک قلب پر از کینه است "به من چه که مادر ز کف داده ای ؟" "به من چه که دستت پر از پینه است ؟!" رود یک نفر پیش ناظم که او به همراه خود یک فلک آورد نماید پر از پینه پاهای او ز چوبی که بهر کتک آورد ! دل احمد آزرده و ریش گشت چو او این سخن از معلم شنفت ز چشمان او کورسویی جهید به یاد آمدش شعر سعدی و گفت : ببین، یادم آمد، دمی صبر کن تامــل، خــدا را، تامــل، دمـی ... "تو کز محنت دیگران بی غمی" "نشاید که نامت نهند آدمی!" "مرحوم علی اصغر اصفهانی
خوبید؟؟؟؟؟ای بابا نبودم.....زندگی ه و هزار مشکل.....ای بابا......
مهمه؟
سجی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خیلی دلخوری...چرا؟؟؟؟؟؟؟من هنوز نشناختمت....یاریم کن...جان فافایی....
ترجیح میدم حرفی نزنم همین که یکم فکرت درگیر بشه کافیه
پس از مرگ به خاطر دروغ هایمان مجازات میشویم; گفتند: خوبی؟ گفتیم: خوبیم!