❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
تاريکی هـر چقدر سياه باشد ... نور ناخود آگاه ماه است که دل آن را ميشکافت... خود را با تمام احساس به شفافی آب ميرساند... تا خاک را با احساسش،با خود همراه کند... تا نانی برساند بر دست آن گرسنه ای که ... زيبايی انسانيتش پشت زشتی روح ديگری پنهان شده... """و اين زيبايی احساس توست... که همچون نور ماه ميشکافت... عمق احساسم را تا مرا ..."" به " باوری پر از تو "برساند...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
می خوام به سردی شب هام بخندم . . . می خوام به پوچی فردام بخندم . . . وقتی می بینمت با دیگرونی . . . تو اوج گریه هام می خوام بخندم . . . می خوام داد بزنم تنهای تنهام . . . می خوام وقتی میگم تنهام بخندم . .
تو که همیشه هستی ... خوب بخون ... نوشتم (( بودن ))
13 سال و 5 ماه و 4 روز و 11 ساعت و 13 دقيقه قبلman hamishe hastam?3mah nabudama
13 سال و 5 ماه و 4 روز و 11 ساعت و 12 دقيقه قبل
13 سال و 5 ماه و 4 روز و 11 ساعت و 8 دقيقه قبل
13 سال و 5 ماه و 4 روز و 11 ساعت و 3 دقيقه قبل
13 سال و 5 ماه و 4 روز و 11 ساعت و 2 دقيقه قبل