negar tehrani
سلام با اجازه ی همگی به گروهتون پیوستم!!!!!
تــــرانه
آقا این بابک رضایی و آزاد کنید ملت خودشونو ....دادن...........الان یه شورش عظیم راه میفته!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
غمگین چو پاییزم ، از من بگذر... دیدگاه ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
من آمدم با دست پر ...........
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
سوز آهم اثر نمی بخشد ... دفتری را چرا سیاه کنم؟ دیدگاه ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
زنی را می شناسم من .. دیدگاه ......
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
داستان بسیار زیبا معلم،سیب و توت فرنگی ......دیدگاه .....
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
هوا سرد است ..... دیدگاه .....
سکوت کردم.... نمیدانم چرا به اشتباه گفتند راضی ایست.....
15 سال و 1 ماه و 4 روز و 16 ساعت و 49 دقيقه قبلسکوت ام را شنیدنند ....اما حرف دلم را نه....
سکوتم دردناک بود ...اما برای آنها لذت بخش... برای آنهایی که اصلا نمی خواستند حرفی بزنم .. پس من در این میان چه می کردم؟
در میان این همه سخن که بر سرم میبارید و من حتی یک کلمه.. یک کلمه پاسخ گو نبودم چه میکرم؟
چه کرده بودم که روزه سکوت گرفته بودم؟....از چه میترسیدم که سکوت کرده بودم؟ ...
از که میترسیدم که دهانم بسته بود؟
بغض همراه با سکوت ... بغض همراه با لرزش دستان .... خشم همراه با سکوت....
انگشتانی که جمع میشدنند و ناخن هایی که به گوشت فرو میرفتند...
لبی که گزیده میشد و چشمانی که خیره مانده بود.....
ذهنی که آشفته بود و مدام این کلمات را دوره میکرد..چرا نمیگویم؟؟؟ چرا؟؟چرا؟؟؟چرا؟؟؟
سرم را بالا آوردم و خودم را در نگاه مادر دیدم....مادر... آه مادر.. کاش تو جای من سخن میگفتی...
صدایی ..حرفی...کلمه ای... گوشم را نوازش داد... :
اگر حرفی نمیزند دلیل بر رضایتش نیست .... سکوتش درد دارد و درد .... فرزندم را خوب میشناسم...هنوزم دیر نیست به او یاد بدهم بگوید نه......
?
15 سال و 1 ماه و 4 روز و 16 ساعت و 48 دقيقه قبل