یه روز یکی دید گل رو ،خواست بچینه تاج سر و
تیزی تیغ ها رو که دید...عقلش بهش گفت که نرو
گل به خار گفت که چرا نمیشی از من ، تو جدا؟؟!
برو میخوام تنها باشم...تو خیلی زشتی به خدا...!!
یه صبح سرد خیلی زود...بوته خار اونجا نبود
با همه عشقی که داشت...با دلی که شکسته بود
چشمای گل یه وقتی دید که دستی اونو از شاخه چید
نگاه گل هر جا که گشت ... بوته خاری رو ندید...!!
اخبار گفته پیرمرد 108 ساله قائمشهری صاحب فرزند شده ماهم در جواب میگیم: عبید زاکانی را گفتند پیر مرد هفتاد ساله صاحب فرزند گردد...گفت آری اگر جوانی بیست ساله در همسایگیش باشد...
چه در #مجازی و چه در #واقعی خیلی #تنهایی ... و #کسی باهات #نیست ...
13 سال و 1 ماه و 28 روز و 1 ساعت و 45 دقيقه قبل